خطبه اى از آن حضرت (ع ) بعضى اين خطبه راقاصعهناميده اند و آن درنكوهش ابليس (لعنه الله ) است به سبب خودپسندى او و سجده نكردنش
براى آدم (ع ). اونخستين كسى است كه عصبيت را آشكار ساخت و از
حميّت پيروى نمود. اين خطبه مردم را ازرفتن به راه ابليس برحذر مى دارد.
ستايش خداوندى را كه كسوت عزّت وبزرگى پوشيد و آن دو را خاص خود گردانيد نه
آفريدگانش و، آن دو را بر ديگرانممنوع و
حرام نمود. عزّت و بزرگى را تنها براى جلالت شاءن خويش برگزيد و
لعنت رانصيب كسى از بندگانش نمود كه در
عزّت و بزرگى با او به منازعت برخاست . سپس ملايكهمقرّب خود را بياموزد تا متواضعانشان را از
متكبّرانشان تميز دهد. آنگاه خداى سبحانكه
از راز درون دلها آگاه است و آنچه را در پرده نهان است مى داند،
گفت
((پروردگارت به فرشتگان گفت من بشرى
را از گل مى آفرينم چون تمامشكردم و در آن از روح خود دميدم همه سجده اش كنيد.
همه فرشتگان سجده كردند، مگرابليسابليس بر آدم رشكبرد و
به آفرينش خود بر او باليد و به اصل خود نازيدن گرفت . ابليس دشمن
خدا وپيشواى متعصبان و پيشرو مستكبران و
گردنكشان است . او بود كه عصبيت را پايه نهاد وبا خداى تعالى بر سر كسوت عزّت و جبروت به نزاع
پرداخت و خود چنان كسوتى پوشيد وجامه
خوارى و مذلّت از تن به در نمود. آيا نمى بينيد كه خداوند چگونه او را
بهسبب تكبرش حقير ساخت
و به سبب بلند پروازيش پست و بيقدر نمود و در دنيا مطرودش ساختو در آخرت هم به عذاب آتش گرفتار خواهد نمود؟ اگر خداى تعالى مى خواست كه آدم رااز نورى بيافريند كه پرتوش ديده ها را خيره سازد
و زيباييش بر خردها چيره شود وبوى خوشش
دماغ جانها را معطر سازد، مى توانست . اگر چنين كرده بود، گردن
همگان دربرابر او به خضوع خم مى گرديد و
كار آزمايش بر ملايكه هم آسان مى شد. ولى خداىسبحان ، آفريدگان خود را به بعضى چيزهايى ، كه از
اصل آن بى خبرند، مى آزمايد، تا
فرمانبرداران از نافرمانان جدا شوند و آنان را از لوث خودكامگى و
گردنكشى پاك داردو تكبر و خودپسندى را از
آنان دور گرداند. پس ، از آن معاملت كه خداوند با ابليسكرد عبرت گيريد. آن همه اعمال نيكويش را باطل
گردانيد و آن همه سعى و كوشش او رابى
ثمر ساخت . ابليس شش هزار سال خدا را عبادت كرد، حال از سالهاى
دنيا بود ياسالهاى آخرت كس نداند، ولى يك
ساعت تكبر ورزيد. بعد از ابليس چه كسى ممكن است كه ازاينگونه نافرمانيها در برابر ذات احديت در امان
ماند؟ هرگز خداوند انسانى را بهبهشت نمى برد كه مرتكب عملى شده باشد كه ملكى را
به سبب آن از بهشت رانده است . حكماو بر
اهل آسمانها و مردم روى زمين يكسان است . و ميان خدا و هيچيك از
بندگانشمصالحه اى نيست كه چيزى را كه بر
همه جهانيان حرام كرده بر آن بنده مباح نمودهباشد. پس ، اى بندگان خدا بترسيد از اين كه
دشمن خدا شيطان شما را به بيمارى خود (تكبر
و خودپسندى ) دچار گرداند و به نداى خود شما را از جاى برانگيزد و
سواران وپيادگان خود
را به سر شما آورد. به جان خودم سوگند كه او تير تهديد در كمان
رانده وكمانش را سخت كشيده است و از جايى
نزديك بر شما تير مى بارد. و گفت((اى
پروردگار من چون مرا نوميد كردى . در روى زمين بديها را درنظرشان بيارايم و همگان را گمراه كنمبا اين سخن تير به تاريكى مى افكند، تيرى كه هرگزبه هدف نمى رسيد. ولى جماعتى از زادگان حميّت و
قومى از متعصبان و سواركاران ميدانتكبر و
جهالت سخنش را راست پنداشتند. تا آنگاه كه آن سركش و طاغى از ميان
شمابرپاى خاست و مطيع
فرمان وى شد.شما در او طمع بستيد و در طمع خود پاى فشرديد تا آنوسوسه ها كه در دل داشتيد، آشكار گرديد و استيلاى
او بر شما نيرو گرفت و لشكرهاىخود بر سر
شما كشيد، و در مغاك خوارى و مذلتتان افكندند، و در ورطه هلاكتان
سرنگونساختند و با تنى مجروح پايمالتان
نمودند. نيزه ها در چشمانتان ، نشاندند و
گلوهايتان را بريدند و بينى هايتان را خرد كردند بدين قصد كه شما
را بكشند و مهاردر بينى كرده به سوى آتشى
كه برايتان مهيا شده است بكشند. پس شيطان به سبب آسيبرساندنش به دين شما و آتش افروزيش در دنياى شما
بزرگتر از كسانى است كه به نبردشانبرخاسته
ايد و براى پيكار به آنان آرايش لشكر داده ايد. پس همه سعى خود را
بر دفعاو گماريد. به خدا سوگند كه او بر
پدر شما فخر كرد و بر حسب و نسب شما عيب گرفت وسوارانش را بر سر شما آورد و پيادگانشرا بر سر راهتان بداشت . چنانكه ، در هر جاشكارتان مى كند و سر انگشتانتان را مى برد. به هيچ
حيله خود را در امان نتوانيدداشت و به هيچ
افسون دفع آن نتوانيد كرد. در لجّه خوارى گرفتار مانده ايد، در
چنبرتنگى افتاده ايد و در عرصه مرگ و فنا
و جولانگاه بلا اسير شده ايد. آتش عصبيت و
كينه هاى جاهلى را كه در اعماق دلتان كمين گرفته است ، خاموش سازيد
كه اين حميّتبراى مسلمانان از خطرهاى
شيطان است و از خودكامگيها و تباهكاريها و وسوسه هاى اوست
. بر آن مصمم شويد كه فروتنى را بر
فرق خود جاى دهيد و تكبر و خودخواهى را زير پاىافكنيد و خودكامگى را از گردنهايتان فرو
هليد.فروتنى را چون مرزدارانى ميان خود و
دشمن بگماريد، يعنى ميان خود و شيطان كه او را از هر ملت و قومى
لشكرها و يارانىاست . چه پياده و چه سواره
. و مباشيد، همانند آن كس كه بر برادر
خود كبرورزيدبى آنكه ، خدا او را بر برادرش فضيلتى داده باشد.
جز آنكه كبر و خودپسندى كه از حسد
برخاسته بود، بر او روى نهاد و حميّت در دل اوآتش غضب افروخت و شيطان در بينى او باد غرور دميد.
خداوند كيفر او را پشيمانى داد وگناه همه
آدمكشان را تا روز قيامت بر گردن او نهاد. بدانيد كه شما در ستمگرى سختپيش رانديد و در زمين فساد كرديد كه هم بصراحت با
خدا در افتاديد و هم در نبردروياروى مؤ
منان قرار گرفتيد. خدا را، خدا را، حذر كنيد از بزرگى فروختن به
سببحميّت و تفاخر كردن به روش اهل جاهليت
.كه حميت زادگاه دشمنيهاست و جايگاه افسون
دميدن شيطان . شيطان با افسونهاى خود امتهاى پيشين و مردمان
روزگاران ديرين را فريبداد، تا آنگاه كه
در ظلمات جهالت او و مغاكهاى ضلالت او سرنگون گشتند. در حالى كه ،تسليم او بودند كه به هر جا كه خواهد براندشان و
رام او، كه به هر سو كه خواهدبكشاندشان و
شتافتند به سوى چيزى كه دلها در پذيرفتنش همانند يكديگرند و بسا
سالهاكه در پى آن روان بوده اند، در حالى
كه ، سينه ها از تكبر به تنگى افتاده بوده است . هان . حذر كنيد، حذر كنيد از اطاعت
سروران و مهترانتان كه به حيثيت و شرفپدران خود نازيدند و رفعت جستند به نياكان خود بر
ديگران . و چيزى را كه خود عيب مىشمردند
به پروردگار خود نسب دادند و نعمتى را كه خدا ارزانيشان داشته بود،
انكاركردند و با قضا و قدر او به ستيزه
برخاستند و با نعمتهاى او سر پيكار داشتند. اينهاپايه ها و اساس عصبيت اند و اركان فتنه و
شمشيرهاى نازش به شيوه زمان جاهليت . پس ، از خدا بترسيد و با نعمتهايى كه
شما را داده است مستيزيد و به فضيلتى كهبه يكى از شما عنايت كرده است رشك مبريد و از
مدعيان دروغين نسب پيروى مكنيد. اينان
كسانى هستند كه شما آب صافى و گواراى خود را با آب گل آلود آنان
نوشيديد وبيماريشان را با تندرستى خود در
آميختيد و سخن باطلشان را بر سخن حق خود در
افزوديد. اينان اساس بزهكارى هستند و ملازمان نافرمانى و معصيت
خداوندند، شيطان بارضلالت خود بر پشت آنها
نهاده كه خود لشكريان شيطان اند كه به نيرويشان بر مردم مىتازد و چون ترجمانى به زبانشان سخن مى گويد تا
عقلهايتان را بدزدد و در چشمانتانداخل شود
و بر گوشهايتان افسون دمد و شما را هدف تيرهاى خود سازد و به زير
پاى خودبسپرد و شما را دستمايه اغواى خود
گرداند. پس عبرت گيريد از آنچه مستكبران پيش ازشما را رسيد، از عذاب و خشم خدا و سختگيريها و
عقوبتهاى او. و پند گيريد از چهره برخاك
نهاده آنها و از پهلوهاى بر خاك خفته آنها و به خدا پناه بريد از
آنچه تكبرآورد، آنسان ، كه از حوادث
روزگار به او پناه مى بريد. اگر خداى تعالى بندگانشرا رخصت كبر ورزيدن مى داد، همانا به خواص
پيامبران و دوستان خود رخصت مى داد. ولى
خداى سبحان ، كبر ورزيدن را براى ايشان ناپسند شمرد و از تواضعشان
خشنودى نمود. آنان
چهره هاى خود را بر زمين هشتند و رويهاى خود به خاك بيالودند و در
برابرمومنان فروتنى
نمودند و خود مردمانى بودند به ناتوانى موصوف . خداوندشان به
گرسنگىامتحان نمود و به سختيها مبتلا كرد
و به وحشتها بيازمود و به جفاها و ناخوشيها
بپالود. مبادا كه مال و فرزند را ترازوى خشم
و خشنودى خداوند پنداريد، در حالىكه ، ندانيد كه اگر توانگرى و قدرت عطا مى كند،
چيزى جز آزمايش شما نيست . خداىسبحان
فرمايد((آيا مى
پندارند كه آن مال و فرزند كه ارزانيشانمى داريم . براى آن است كه مى كوشيم خيرى به آنها
برسانيم ؟ نه ، كه آنان در نمىيابنداو بندگان خودپسند وسركش
خود را به ارزش و اعتبارى كه بندگان زبون و ناتوان او در ديده آنها
دارد مىآزمايد. چنانكه موسى بن عمران با
برادرش هارون بر فرعون داخل شدند. آن دو جامهپشمين بر تن داشتند و هر يك را عصايى در مشت بود.
به فرعون گفتند كه اگر اسلام آوردعزّت و
پادشاهيش باقى خواهد ماند. فرعون گفت آيا از اين دو در شگفت نيستيد
كه با مندر باب بقاى عزّت و سلطنتم شرط مى
كنند و خود چنانكه مى بينيد در عين بينوايى وخوارى هستند. چرا دستبندهاى زرين به دستهايشان
آويخته نيست زيرا فرعون زر وزراندوزى را
بزرگ مى داشت و جامه پشمين پوشيدن را حقير مى شمرد. اگر خداى سبحان، مى خواست كه هنگام مبعوث داشتن پيامبران خود
گنجها و معادن زر را برايشان بگشايدو
باغهاى بهشت گونه را به آنان دهد و پرندگان آسمان و وحوش زمين را
به فرمان ايشاندر آورد، چنان مى كرد. ولى
اگر چنان كرده بود، آزمايشها را موردى نبود و پاداش روزجزا باطل مى شد و اخبار آسمان تباه مى گرديد. و
اجر و مزد امتحان شدگان برپذيرندگان دعوت
تعلق نمى گرفت و مؤ منان مستحق ثواب نيكوكاران نمى شدند. نامهاى مؤمن و كافر، معانى خود را از دست مى دادند. ولى خداى سبحان ، پيامبران خود را بهاراده و تصميم ، نيرومندى داد و بظاهر در چشم
ديگران ناتوانشان نمود. با قناعتى كهدلها
و ديدگان را از بى نيازى پرسازد و بينوايى و فقرى كه چشمها و گوشها
رابيازارد. اگر پيامبران را نيرويى بود،
چنانكه ، كس را ياراى ستيز با آنان نبود و ياعزّت و جاهى بود كه مورد ستم واقع نمى شدند يا
سلطنتى بود، كه مردم به سويشان گردنمى
كشيدند تا هيبت و شوكتشان را بنگرند و از هر سو بار سفر بسته آهنگ
ايشان مىنمودند، در اين حال مردم
اندرزهايشان را آسانتر مى پذيرفتند و در برابر آنان كمترسركشى مى كردند، آنگاه به آنان ايمان مى آوردند و
اين ايمان يا از وحشتى بود كه برآنها چيره
شده بود يا رغبتى بود كه به ايمانشان متمايل كرده بود. يعنى
نيتهايشانخالص نبود و اعمال نيكشان ميان
مؤ من حقيقى و ظاهرى منقسم شده بود. اما خداوند مىخواهد كه پيروى از رسولانش و تصديق به كتابهايش و
خشوع در برابرش و فروتنى در برابرفرمانش و
تسليم به طاعتش امورى باشند خاصّ او و از هر شايبه و آميزه اى پاك
كه هرچه آزمايش بزرگتر باشد ثواب و جزاى
آن بيشتر خواهد بود. آيا نمى بينيد كه خداوندسبحان پيشينيان را از زمان آدم (ع ) تا كسانى كه
پس از آنها آمده اند از اين عالمبيازمود،
به سنگهايى كه نه سود مى رسانيدند و نه زيان ، نه مى ديدند و نه مىشنيدند، و آن سنگها را بيت الحرام خود قرار داد و
آن را براى مردم برپا ساخت در سختترين
سنگلاخهاى زمين در ريگزارى كه در آنجا از هر جاى ديگر كمتر گياه مى
رويد. دردرّه اى از ديگر درّه ها تنگتر،
بين كوههاى سخت و ريگهاى نرم ، آنسان ، كه گذر كردناز آنها دشوار باشد و چشمه هاى كم آب و دهكده هاى
دور از يكديگر كه در آنجا نهاشترى فربه مى
شود و نه اسب و گاو و گوسفندى . آدم (ع ) و فرزندان او را فرمان
دادكه به آن خانه روى نهند و آنجا
بازارگاهى شد براى كسانى كه در سفرها در پى سودند وبارگاهى براى افكندن بارها. مردم ، شتابان روى به بيت الحرام
آوردند. ازبيابانهاى
بى آب و گياه و از عمق درّه هاى ژرف و جزيره هاى پراكنده و درياها.
تا ازروى خوارى شانه هاى خود را بجنبانند
و گرد آن بگردند و آواز به تهليلبردارند.
موى پريشان و خاك آلود، نه دوان و نهآهسته
گام بردارند جامه ها از تن به در كنند و با رها كردن موى ، چهره
نيكوى خود رازشت نمايند. اين است آزمايش
بزرگ و امتحانى سخت و آزمونى آشكار. خداوند آن را سببرحمت خود ساخت و وسيله رسيدن به بهشت خويش
. اگر خداى مى خواست بيت الحرام خودرا و پرستشگاههاى بزرگش را در ميان باغها و نهرها
قرار مى داد و در جايى كه زميننرم و هموار
باشد، در مكانى پر درخت و درختان سرشار از ميوه . در ميان خانه ها
وعمارات بسيار و روستاهاى به هم پيوسته
. در ميان گندمزارهاى قهوه اى رنگ و
اراضىپرباران و
باغستانهاى خرم و راههاى آباد. در اين حال ، پاداش اندك بود، زيرا
رنجسفر اندك بود. اگر بنيانى كه كعبه بر
روى آن ساخته شده و سنگهايى كه ديوارهايش رابرآورده ، زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنى
بود، از دو دليها و ترديدهايى كه درسينه
ها جارى كرده مى كاست و سعى و كوشش شيطان را از دلها دور مى ساخت و
اضطراب ونگرانى را از قلب مردم مى زدود.
ولى خداوند بندگانش را به گونه گونه سختى مى آزمايدو به انواع مجاهدتها به بندگى وامى دارد. و به
كارهاى ناخوش آيند امتحان مى كند تاتكبر و
خودپسندى را از دلهايشان بيرون كند و خوارى و فروتنى را جانشين آنسازد. اينهاست درهايى كه به عوالم فضل و
احسان او گشوده مى شود و سببهايى مهيابراى آنكه بندگانش را بيامرزد و گناهانشان را
ببخشايد. خدا را، بترسيد ازتبهكارى در اين جهان و كيفر ستمگرى در آن جهان ، و
از سرانجام بد خودخواهى وخودپسندى كه دام
بزرگ ابليس است . حيله و مكر او بر دلها چنگ مى افكند، آنسان ، كهزهر كشنده . او در كار خود ناتوان نگردد و در كشتن
، شمشيرش خطا نكند و كس را ازفريب خود
مجال رهايى ندهد، خواه عالمى باشد، به سبب علمش يا بينوايى باشد،
در جامهكهنه اش .خداوند بندگان مؤ من خود
را از دامهاى شيطان نگه مى دارد، به نمازها وزكاتها و مجاهدتها در گرفتن روزه در روزهايى كه
واجب است . تا جسمشان آرامش يابد ودر
ديدگانشان خشوع آشكار شود و در نفسهاشان فروتنى پديد آيد. و آتش
شهوت در دلهاشانفروكش كند و كبر و نخوت از
آنان دور شود. زيرا در نماز است كه به تواضع چهرههاىنيكو به خاك مى آلايند و براى اظهار خردى ، اعضا و
جوارح بر زمين مى سايند و شكمهادر روزه
دارى ، از روى خضوع ، به پشت مى چسبند. و در زكات است كه ثمرات
زمين و غيرآن به مستمندان و مسكينان داده
مى شود.بنگريد، كه در اين كارها چه فوايدى نهفته است، از سركوبى كبر و غرور، آنگاه كه تازه سر بر مى
دارد و دفع خودپسندى آنگاه كه تازهمجال
ظهور مى يابد. نگريستم و هيچيك از مردم جهان را نديدم كه در چيزى
تعصب ورزد،مگر آنكه تعصبش را علت و سببى
بود، كه يا فريب و اشتباه نادانان را در برداشت ياتراوشهاى ذهن مشتى مردم بيخرد را. و اينها شما
نيستيد، زيرا شما به چيزى تعصب مىورزيد كه
سبب و علتش ناشناخته است .شيطان به سبب اصل و نژاد خود بر آدم تعصب
ورزيدو گردنكشى كرد. بر آفرينش او طعن زد
و گفت كه من از آتش آفريده شده ام و تو از گل .
و توانگران و صاحب نعمتان ، تعصبشان
به مال و ثروت خود بود. چون خود را در آن همهنعمت و آسايش ديدند گفتند((ما
را مال و فرزند بيش است و ماعذاب نمى شويم))
پس اگر بناگزير تعصبى بايد، تعصبتان
به خصالوالا و كارهاى
پسنديده باشد، كه بزرگواران و دلير مردان از خاندانهاى عرب و
سرورانو مهتران قبايل به آن خصال و صفات
بر يكديگر برترى مى جستند. چون نيكخويى و خردمندىفراوان و توانايى در كارهاى بزرگ و رفتارهاى
پسنديده . شما نيز اگر تعصب مى ورزيد،بايد
كه در خصال پسنديده بود، چون پناه دادن كسانى كه به شما پناه مى
آورند و وفاىبه عهد و پيمان و اطاعت از
نيكان و نافرمانى در برابر متكبران و انتخاب فضايل ودورى از ستم و رذايل و پرهيز از قتل و عدالت با
مردم و فرو خوردن خشم و اجتناب ازفساد
كردن در زمين . و بترسيد از عذابهايى كه در اثر رفتارهاى ناپسند و
كردارهاىنكوهيده بر امتهاى پيش از شما
رسيده است . پس بياد آريد، احوال نيك و بد آنان را وحذر كنيد از اينكه همانند آنان باشيد. چون در
تفاوت حالاتشان انديشيديد، روشى را
برگزينيد كه به سبب آن مقامشان ارجمندى يافت و دشمنانشان از سرشان
رانده شد و عافيتبر سرشان سايه گسترد و
نعمت مطيع و منقادشان شد. و به بركت آن كرامت ، رشته اتحاددر ميانشان استوار گرديد و از تفرقه اجتناب كردند
و الفت و مهربانى را شعار خودساختند و
يكديگر را بر آن تحريض نمودند و سفارش كردند، و از هر كارى كه
پشتشان رامى شكست و بنيان قدرتشان را سست
مى نمود، چون رخنه كردن كينه ها در دلها و افروختهشدن آتش عداوتها در سينه ها و از يكديگر روى
گردانيدن و از يارى هم دست كشيدن ،دورى
نمودند.پس در احوال مؤ منانى كه پيش از شما مى زيستند، تاءمّل
كنيد. كه درهنگام آزمون و رنج چگونه
بودند. آيا از همه آفريدگان بارشان سنگينتر و از همهبندگان خدا به هنگام آزمايش كوشنده تر نبودند و
زندگيشان از همه مردم جهان تنگترنبود
فرعونان آنان را برده خود مى ساختند و سخت شكنجه شان مى نمودند و
شرنگ جانگزا،جرعه جرعه ، به كامشان مى
ريختند و همواره با خوارى و هلاكت دست به گريبان بودند. ومقهور قهر و غلبه آنان . براى سر بر تافتن از ستم
چاره اى نمى دانستند و دفاع ازخود را راهى
نمى شناختند. تا آنگاه كه خداى سبحان ديد كه چگونه در راه محبت او،
برآن همه آزار، شكيبايى مى ورزند و چسان
دير مينُ ماندهاند، اگر خدا مرا اجازت دهد
باز بر آنها مى تازم و دولتشان را مى ستانم ، جز اندكمردمى از ايشان كه در اطراف زمين پراكنده باشند. من در خردى پشت عرب را به خاكرسانيدم و شاخهاى ربيعه و مضر را شكستم و شما از
منزلت من در نزد رسول الله آگاههستيد، هم
از جهت خويشاوندى و هم از جهت حرمت خاصى كه براى من مى شناخت . من
خردسالبودم كه مرا در كنار خود مى نشاند و
بر سينه خود مى چسباند و در بستر خود مى
خوابانيد و تن من به تن او مى ساييد و بوى خوش خود را به مشام من
مى رسانيد. گاهچيزى را مى جويد و در دهان
من مى نهاد. او هرگز نه دروغى را از من شنيد و نه دررفتارم خطايى ديد. از آن زمان كه رسول الله (صلى
الله عليه و آله ) از شير بازگرفته شد،
خداوند، بزرگترين ملك خود را شب و روز همنشين او ساخت تا او را به
راهبزرگواريها و خصال و اخلاق نيكو برد.
من همواره ، چون بچه شترى كه در پى مادر روددر پى او مى رفتم و او هر روز يكى از صفات پسنديده
اش را بر من آشكار مى نمود ومرا مى
فرمود كه بدان اقتدا كنم . هر سال در غار حراء، زمانى چند خلوت مى
گزيد. مناو را مى ديدم و جز من كسى نمى
ديد. روزگارى جز خانه اى كه رسول الله (ص ) و خديجهو من در آن مى زيستيم ، اسلام را ديگر خانه اى
نبود. نور وحى و رسالت را به چشم مىديدم و
بوى نبوت را مى شنيدم . هنگامى كه وحى نازل مى شد صداى ناله شيطان
را مىشنيدم . مى پرسيدم يا رسول الله ،
اين صداى چيست مى گفت كه صداى شيطان است ، ازاينكه او را بپرستند، نوميد شده است .تو هم مى
شنوى ، هر چه من مى شنوم و مى بينىآنچه من
مى بينم ، جز آنكه تو پيامبر نيستى ولى تو وزير منى ، تو به راه
خير مى روى .من با آن
حضرت (صلى الله عليه و آله ) بودم كه گروهى از بزرگان قريش
بيامدند وگفتند يا
محمد تو ادعاى بزرگى كرده اى كه نه پدرانت چنان كرده بودند و نه
يكى ازخاندانت . ما از تو چيزى مى خواهيم
كه اگر بپذيرى و به ما نشان بدهى ، دانيم كه توپيامبر و فرستاده او هستى و اگر نكنى دانيم كه
جادوگر و دروغگويى . پيامبر (صلىالله عليه
و آله ) پرسيد چه مى خواهيد، گفتند اين درخت را فراخوان تا از ريشه
بهدرآيد و بيايد و پيش روى تو بايستد.
پيامبر (ص ) گفت خدا بر هر كارى تواناست . آيااگر خدا براى شما چنين كند، ايمان مى آوريد و به
حق شهادت مى دهيد گفتند آرى ، گفتاكنون هر
چه خواسته ايد به شما نشان خواهم داد. ولى مى دانم كه به راه خير
باز نمىگرديد. در ميان شما كسى است كه به
چاه قليب افكنده شودو كسى است كه گروهها را گردآورد.سپس گفت اى درخت ، اگر به خدا و روز جزا
ايمان دارى و مى دانى كه پيامبر خداهستم ،
به اذن خداى از ريشه به درآى و بيا و در برابر من بايست .سوگند به
كسى كه اورا به رسالت مبعوث داشته ، درخت
از جاى برآمد و بيامد. آوازى سخت داشت و چونپرندگان بال زنان بيامد و در برابر رسول الله (صلى
الله عليه و آله ) بايستاد وشاخه هاى
بالاى خود را بر رسول الله (ص ) سايبان ساخت و يكى از شاخه هايش را
برشانه من نهاد كه در طرف راست آن حضرت (ص
) بودم .مردم به آن نگريستند و از روى
بلندگرايى و گردنكشى گفتند اكنون فرمانش ده كه نيمى از آن نزد تو
آيد و آن نيم ديگربرجاى بماند. پيامبر (ص
) فرمان داد. نيمى از درخت با رفتارى عجيب و آوازى بلندتر،نزد او آمد. آنقدر كه نزديك بود به گرد او پيچيده
شود. آنها از روى كبر و سركشىگفتند حال
بفرماى تا به نيم ديگر خود ملحق شود. پس پيامبر (ص ) امر فرمود و
درختبازگشت . من گفتم لا اله الا الله .
من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان آورده ام .
اى رسول خدا و نخستين كسى هستم كه
گواهى مى دهم كه به امر خداى تعالى براى تصديقنبوت تو و ارج نهادن بر سخن تو، درخت چه كرد.همه
آن قوم گفتند كه اين مرد جادوگرىدروغگوست
. شگفت جادوگرى و در جادوگرى چه سبك دست . آنها گفتند آيا جز
همانند اين (مقصودشان
من بودم ) كسى تو را در كارت تصديق كند من از قومى هستم كه ملامت
هيچملامتگرى آنان را
از راه خداى بازنمى دارد.چهره آنان چهره راستگويان است و سخنشانسخن نيكان . شب را به عبادت بيدارند و روزها، مردم
را چراغ هدايت اند. چنگ درريسمان قرآن زده
اند و سنتهاى خدا و سنتهاى پيامبرش را زنده نگه مى دارند. نهگردنكشى مى كنند و نه برترى مى فروشند.از نادرستى
و تبهكارى به دورند. دلهايشان دربهشت است
و تنهايشان در كار عبادت.