| خطبه های جمعه | شهرستان بابلسر | نقشه سایت | درباره ما |

 
 

جوان تائب


علي بن حمزه گويد : دوست جواني داشتم از نويسندگان بني اميه. روزي به من گفت: " از امام صادق عليه السلام اجازه ملاقات بگير." چون اجازه يافت ، داخل خانه امام شد ، نشست و گفت :" جانم به فدايت! من کارمند ديوان بني اميه هستم و از دولت آنان به ثروتي هنگفت دست يافته ام."

امام فرمود:" اگر بني اميه کسي را نمي يافتند که برايشان بنوسيد ، مال بياورد ، جنگ کند و به جماعتشان حاضر گردد ، حق ما را غصب نمي کردند!"

جوان گفت : آيا راه نجاتي براي من هست؟

فرمود: اگر بگويم ، آن را انجام مي دهي؟ گفت: آري.

امام فرمود : هر مال و ثروتي که در ديوان آنان به دست آورده اي ، به صاحبانش بازگردان و هر کس را نمي شناسي ، از جانب او صدقه بده . در اين صورت ، من بهشت را برايت ضمانت مي کنم.

جوان سرش را به زير انداخت و لختي انديشيد. سپس سر برداشت و عرض کرد : انجام مي دهم.

او با ما به کوفه بازگشت و همه آن ثروت را به صاحبانش بازگرداند . ما مقداري پول ، لباس و لوازم زندگي فراهم کرديم و برايش فرستاديم. چند ماهي نگذشت که خبر يافتيم بيمار شده است . هر روز به عيادتش مي رفتيم . يک روز که به عيادتش رفتم ، در حال جان دادن بود. در لحظه مرگ ، چشمانش را گشود و گفت:" اي علي بن حمزه! به خدا سوگند ، مولايت به وعده خود وفا کرد." اين را گفت و از دنيا رفت. او را غسل داديم و به خاک سپرديم. پس از چندي که به مدينه رفتيم به خدمت امام صادق عليه السلام رسيديم. چون نگاه امام به من افتاد ، بي آن که چيزي گفته باشم ، فرمود : اي علي! به خدا سوگند ما به وعده خود درباره آن دوستت ، وفا کرديم.



بحار الانوار،ج 47، ص138

 
 
صفحه اصلي