| خطبه های جمعه | شهرستان بابلسر | نقشه سایت | درباره ما |

 
 

جوان ريا كار


مالك دينار، در جواني به دمشق آمد و در آن شهر اقامت گزيد، روزها براي اداي فريضه نماز به مسجد جامع مي رفت و چون آن مسجد موقوفه و درآمد بسياري داشت، به طمع افتاد كه سرپرستي اش را به وي دهند
از اين رو، يكسال در مسجد معتكف شد و پيوسته به عبادت مشغول بود، وليكن هر كس او را مي ديد، با خود مي گفت: تو منافقي،
پس از يك سال، شبي براي گشت و گذار از مسجد بيرون آمد، در اين حال به خاطرش گذشت كه: اي مالك! چرا توبه نمي كني؟
با خود گفت: يك سال است كه خدا را به ريا و نفاق مي پرستم و نتيجه اي نگرفتم، بهتر است از كار خويش توبه كنم و خداي را خالصانه بخوانم، پس با شرمندگي به مسجد رفت و آن شب با دل صاف ، به عبادت پرداخت

روز ديگر، مردم به مسجد درآمدند و گفتند: در اين مسجد خرابي ها پيدا شده است، بايد كسي توليت آن را برعهده گيرد، پس از مشورت، برمالك اتفاق كردند و گفتند هيچ كس شايسته تر از وي نيست
به سراغش آمدند و ديدند در نماز است، صبر كردند تا فارغ شد، به اوگفتند: ما به شفاعت آمده ايم تا توليت مسجد را بپذيري
مالك روي به آسمان كرد و گفت: خدايا! يك سال، تو را به ريا عبادت مي كردم، هيچ كس به من توجهي نكرد، اكنون كه دل به تو دادم و يقين درست كردم كه به خاطر توليت مسجد، عبادت نكنم، بيست كس را فرستادي تا اين كار به گردنم گذارند؟ به عزتت، نمي پذيرم
آنگاه از مسجد بيرون رفت و مجاهده با نفس در پيش گرفت و از بندگان خالص گرديد

 
 
صفحه اصلي