| خطبه های جمعه | شهرستان بابلسر | نقشه سایت| درباره ما |

 
 

جوان پاك سرشت


بازرگاني ثروتي بسيار داشت و از سرد و گرم روزگار ، تجربه هاي فراوان آموخته بود . چون به زمان پيري رسيد ، سه پسرش را طلبيد و به آنان گفت :" من همه ثروتم را به سه بخش مساوي تقسيم کرده ام که پس از مرگم ، هر يک سهم خود ببريد و ميان شما اختلافي پديد نيايد. اما يک قطعه جواهر گرانبها دارم که از پدرم به يادگار به من رسيده است . با خود انديشيدم که با آن چه کنم ؛ سرانجام تصميم گرفتم خاطره هاي زندگي شما را بشنوم و به هر کس که بهترين عمل نيک را انجام داده ، اين جواهر پر ارزش را هديه کنم."

پسران بازرگان از شنيدن اين سخن ، بسيار خوشحال شدند ، پيرامون پدر حلقه زدند و به نقل خاطره هاي خويش پرداختند .

پسر بزرگ گفت :" اي پدر ! روزي جلوي رودخانه ايستاده بودم ، ديدم کودکي در حال غرق شدن است و براي نجات خود ، کمک مي خواهد ، بي درنگ خود را در آب افکندم و کودک بي گناه را از مرگ حتمي نجات دادم."

بازرگان گفت :" کاري که تو کرده اي ، بسيار خوب و شايسته است ، اما جز اداي وظيفه چيز ديگري نبوده است! "

پسر دوم گفت :" چند ماه پيش با يکي از دوستان ثروتمندم ، به سفر مي رفتم . او در راه ، بيمار شد ، کيف پول و اشياي قيمتي خود را به من سپرد ، بي آن که مدرک و سندي از من داشته باشد ، متاسفانه بر اثر سکته قلبي ، ناگهان بدرود حيات گفت. کسي از موضوع خبر نداشت و مي توانستم تمام ثروت دوستم را تصاحب کنم ، ولي امانت وي را ، بي کم و کاست ، به فرزندانش باز دادم."

پدرگفت : " کار تو نيز شايسته تحسين و تمجيد است ، اما تو نيز مانند برادرت ، به وظيفه ات عمل کرده و با اين کردار نشان داده اي که جوان امين و درستکاري هستي."

پسر کوچک گفت :" پدر جان! دوستي داشتم که ساليان دراز با هم رفيق بوديم ، اما به تازگي به واسطه پاره اي اختلافات ، ميان ما دشمني ايجاد شد ، او خسارتي بسيار برايم پديد آورد و حتي چند بار قصد جانم کرد . روزي براي تفريح و گردش به کوهستان رفته بودم . او را ديدم که در کنار پرتگاهي خوابيده است . مي توانستم او را به ميان دره بيندازم و انتقام گذشته خويش را بگيرم ، ولي چون اين کار را بر خلاف عزت نفس و جوانمردي ديدم ، از آن چشم پوشيدم . در عوض ، او را از خواب بيدار کردم و از آن خطر تجاتش دادم و سپس به راه خود رفتم."

پيرمرد ناگهان از خوشحالي فريادي کشيد و دستهاي لرزانش را به سوي چشم هايش برد تا اشکهاي شادي اش را پاک کند . سپس گفت:" آه پسرم ! تو جوان خوش قلب هستي ، دستت را جلو بياور ، اين انگشتر گرانبها شايسته دست توست!"

 
 
صفحه اصلي