فضل روايت کند : با قافله اي به سفر حج مي
رفتيم . در راه به قبيله اي از اعراب
چادرنشين رسيديم . هنگام پرس و جو از احوال
آنان ، گفتند : " در اين قبيله ، زني
بسيار زيبا زندگي مي کند که در معالجه
مارگزيدگي مهارتي شگفت دارد . "
ما به فکر افتاديم که او را از نزديک
ببينيم . براي ديدنش ، بهانه اي جز معالجه
مارگزيدگي در کار نبود . جواني از همراهان
ما که با شنيدن اوصاف زن ، فريفته جمالش
شده بود ، چوبي از روي زمين برداشت و ساق
پايش را با آن زخمي کرد . سپس براي درمان
زخم مار ، به خانه زن رفتيم . او را چون
خورشيد درخشان يافتيم .
جوان بلهوس ، خراش پايش را نشان داد و گفت
: " اين ، اثر زخم مار است که ساعتي پيش
مرا گزيده است . "
زن زيبا نگاهي به خراش انداخت و پس از
معاينه کوتاهي گفت : " اين زخم مار نيست ،
ولي از چيزي که آلوده به ادرار مار بوده ،
خراش برداشته و آن آلودگي ، بدن را مسموم
کرده است و علاج پذير نيست و تا چند ساعت
ديگر خواهي مرد . "
جوان هوسران که از ديدن طبيب ماهرو ، خود
را باخته و همه چيز را فراموش کرده بود ،
ناگهان به خود آمد و تازه متوجه شد که
چگونه با انديشه هاي شيطاني ، جان خويش را
در معرض خطر مرگ قرار داده است . هنگام غروب
آفتاب ، جوان بلهوس بر اثر مسموميتي که از
ناحيه چوب آلوده پيدا کرده بود ، چشم از
جهان فرو بست و قرباني نگاه هوس آلود به زن
بيگانه شد .