| |
 |
 |
 |
 |
 |
|
جوان بي ادب
روهي از جوانان
در فصل سرسبز بهار ، با اسباب و اثاثيه براي تفريح و غذا خوردن ، به صحرا
رفتند، سفره غذا را در چمن صحرا گستردند و مشغول خوردن ناهار شدند. در اين
هنگام ، پيرمردي روستايي از راه رسيد، گفتند: خوب است براي سرگرمي و
خوشگذراني ، كمي او را مسخره كنيم
يكي گفت: پيرمرد! طاعت شما
قبول باشد ، خبر دارم كه اين ماه به استقبال رمضان رفته اي! ديگري گفت: اگر
هم روزه نبودي ، نمي توانستي با ما روي زمين غذا بخوري ؛ چون اتوي شلوارت
خراب مي شد
خلاصه ، هريك با شوخي هاي نيشدار، او را آزردند، وقتي از خنده آرام گرفتند
، پيرمرد گفت: اگر شما به روستاي من مي آمديد ، بهتر از اين پذيرايي مي كردم،
جوانان پرسيدند: روستاي شما كجاست؟
من صاحب غني آبادام، اگر بدانيد
چه جاي خوش آب و هوايي است! تا اين جا پنج فرسنگ راه است ؛ بياييد صفا و
سرسبزي واقعي را تماشا كنيد هزار ميش و گوسفند دارم ، در اين دهات هيچ كس
گاوهاي مرا ندارد، بياييد از آن نان هاي شيرمال و ماست هاي بهشتي بخوريد
، بياييد ، ميهمان من هستيد
ن جوانان عوض شد، آهنگ صدا
و معناي نگاه ها تغيير كرد، گفتند: بفرماييد با ما ناهاربخوريد
پيرمرد غذاي مفصلي خورد و گفت: من نمك نشناس نيستم و حق احسان را بي جواب
نمي گذارم، به جاي اين طعام چرب كه با شما خوردم
نصيحتي پدرانه مي كنم ، بپذيريد كه اجر دنيا
و آخرت خواهيد برد
همه كس را صاحب غني آباد فرض كنيد و با همه مودب باشيد ، اما من به خدا ،
جز اين لباس ژنده ، در اين دنيا هيچ ندارم
قصه ها و مثل ها، مهدي آذريزدي ص 66
|
|
 |
 |
 |
 |
 |
|
|