| خطبه های جمعه | شهرستان بابلسر | نقشه سايت | تماس با ما | درباره ما |

 
 

جوان عاقبت انديش


جواني به سفري دريايي رفت ، از قضا ، طوفاني بر آمد و كشتي را شكست و اهل كشتي غرق شدند ، اما او به تخته پاره اي چسبيد و خود را به خشكي رسانيد و نجات يافت،
پس از كمي راه رفتن ، ناگهان به شهري رسيد ، گروهي از اميران و وزيران را ديد كه سواره منتظرند ، چون او را ديدند ، همه پياده شدند و خلعت پادشاهي بر وي پوشانيدند و بر تخت سلطنتش نشانيدند، اركان دولت نيز كمر به خدمتش بستند و خزاين كشور را در اختيارش نهادند
جوان با خود انديشيد كه چه رازي در اين امر نهفته است ، چند روزي به كار كشورداري پرداخت ، شبي به فكر فرو رفت كه خداي بزرگ مرا از چنان غرقابي نجات داده و بي هيچ سختي و رنجي ، به چنين مملكتي رسانيده است ، اما به هر حال نبايد از عاقبت خود غافل گردم
از اين رو ، مردي فهميده از ميان وزيران برگزيد و او را محرم اسرار خود كرد و هر رازي كه داشت ، با او در ميان مي گذاشت ، روزي در خلوت از او پرسيد : اي وزير دانا ! احوال اين مملكت و سلطنت را به من بگو ، كه چه سري در آن نهفته است ؟
وزير پاسخ داد : اي جوان خوشبخت ! راز اين قصه را از من مپرس ، كه اگر اين حال بر تو آشكار شود ، عيش و نوش بر تو تباه گردد !
پادشاه گفت : من تو را دوست خود مي دانم و از ميان همگان ، تو را برگزيده ام . البته بايد سراين مطلب را با من بگويي تا به تدبير آن بپردازم ، چه علاج واقعه، پيش از وقوع بايد كرد

چون وزير دانست كه او ، جواني عاقل و هوشيار است و پايان كار را در نظر دارد ،‌ گفت :« اي پادشاه ! چون در انديشه پايان كار هستي ، بايد رازي مهم را به عرض برسانم ، بدان كه اين مردم را عادت چنان است كه هر سال در روزي معين ، پادشاه خود را از تخت فرود مي آورند و به دريا مي اندازند و روز ديگر ، غريبي را كه از راه مي رسد و از اين راز آگاه نيست ، مي آورند و بر تخت پادشاهي مي نشانند ، چنان كه تو را آورده اند

جوان عاقبت انديش گفت: اي وزير كاردان ! اكنون كه اختيار و قدرت در دست ماست ، چاره آن روز را بايد كرد ، در نظر تو چاره چيست ؟
وزير گفت : اي پادشاه ! در آن سوي دريا ، جزيره اي است هميشه سبز و خرم ، مصلحت آن است كه معماران و كارگران را بفرستيم تا در آن جا ، شهري بنا كنند و خانه هاي عالي و قصرهاي بلند پايه بسازند و آنچه لازم باشد ، به آن محل بفرستيم ، شماري قايق و افراد شناگر نيز آماده نگه داريم ، تا آن روز فرا رسد، من، زود تر مي روم و خدمتكاران را با قايق ها بر روي آب پراكنده مي سازم تا وقتي تو را به دريا مي اندازند، بگيرند و به آن مكان برسانند و با خيال راحت ، روزگار را به خوشي و آسايش بگذراني

سپس به كار مشغول شدند و در اندك زماني ، آن شهر را ساختند و از كالاهاي گرانبها آنچه بود پيش فرستادند، روزي كه مردم شهر خواستند پادشاه را به دريا بيندازند ، وزير دانا ، شاه را آگاه ساخت و خود پيش تر رفت و در زمان مقرر ، قايق ها را آماده ساخت ، با غواصان و شناگران ماهر ، به انتظار نشست
چون مردم بر سر پادشاه ريختند و او را از شهر بيرون آوردند و در دريا انداختند ، آنان از سوي ديگر ، وي را گرفتند و در قايق جاي دادند و به شهري رسانيدند كه پيش تر ساخته بود ، پادشاه و وزير به شهر رسيدند ، در حالي كه همه چيز در آن جا ، آماده بود

پس اي عزيز ! به تمثيل خوب بينديش ! آدمي چون پا به عرصه وجود مي گذارد ، اگر در اين دنيا ، غافلانه زندگي كند ، ناگهان دست اجل گريبانش را مي گيرد و از تخت وجود پايين مي كشد و در درياي حيرتش مي اندازد و در گور و قيامت شرمسار مي گردد

اي جوان عاقل ! تو خود مي بيني كه دنياي فاني بر يك قرار نيست ، جوانان فهميده و زيبايي كه با تو همنشين و همدم بودند ، چه شدند و كجا رفتند ؟ همه شربت مرگ نوشيدند و رفتند، تو را نيز چنين راهي در پيش است ، پس عمر گرانمايه به غفلت گذرانيدن ، بسي خسران در پي دارد

اين تمثيل را به گوش جان بشنو و هر چه در دنيا بيشتر دوست داري ، پيش ازخود به سراي باقي بفرست ، كه ذخيره تو خواهد بود و اين مهم ، جز با ترك دلبستگي دنياي فريبنده ، امكان پذير نيست

جامع التمثيل ، محمد علي حبله رودي ، ص 14

 
 
صفحه اصلي