| خطبه های جمعه | شهرستان بابلسر | نقشه سايت | درباره ما |

 
 

تاريخچه پيدايش باب و بهائيت

  مقدمه

 در روزگاري كه ابرهاي تيره ظلم و جنايت آسمان دنياي انساني را پر كرده و ناله مظلومان و بي كسان با فريادهاي پير مردان و بيوه زنان در هم پيچيده شده و چشمان بي رمق يتيمان در جستجوي ناجي و فرياد رسي بود تا شايد دست آنان را گرفته و از زير بار زورگوييها و تعديها بيرونشان آورد. ناگهان زمزمه‏هايي از گوشه و كنار ايران به گوش رسيد. بارقه‏اي از اميد در دل آنان پديد آمد، از يكديگر مي‏پرسيدند، چه شده؟ چه اتفاقي افتاده؟ آيا آرزوي ديرينه تحقق يافته؟ آيا كسي كه انتظارش را مي‏كشيديم از سفر بازگشته! و صدها سؤال ديگر كه جواب كاملي نداشت. كم‏كم جنجال و هياهو بالا گرفت، هر روز خبرهاي تازه‏اي در شهر براي گفتن وجود داشت. عده‏اي با شور و شوق از ظهور او سخن مي‏گفتند و عده‏اي نيز تكذيب مي‏كردند و دسته‏اي نيز با شك و ترديد فقط به اين سخنان گوش مي‏دادند، كم‏كم جناح بنديها و موضعگيري‏هايي از طرف معتقدان و منكران رخ نمود و پس از مدت كوتاهي جنگهاي خونين وبرادر كشيهاي وحشيانه‏اي را در پي داشت. و اين آغازي بود براي خونريزيها و درگيريهاي بعدي كه سالها ادامه پيدا كرد. فرقه و دين جديدي پيدا شد و گروهي از شيعيان و مسلمانان را از كيش اصلي خويش دور كرده و تا جايي به پيش رفت كه از دست موءسسان اوليه اين دين جديد كه ايراني تبار بودند نيز خارج شد و سراز امريكا و انگلستان در آورده و موطن آن در اسرائيل و امريكا قرار داده شد.

 مؤسس اصلي

مؤسس اصلي اين آيين جديد، سيد علي‏محمد شيرازي ملقب به باب با دعوي امام زماني عده ‏اي را به سوي خود كشيده، احكامي را صادر كرد و قوانيني را پايه ‏گذاري نمود كه اندكي پس از او قسمتي از آنها توسط مريدانش نسخ شده و احكام ديگري جايگزين آن شد و اين سير نسخ و جايگزيني تا كنون ادامه پيدا كرده است و مبالغه نيست اگر بگوييم كه نسبت به كيشها و فرقه ‏هاي ديگر، بيشترين تغييرات و نزاعها را مي‏توان در اين فرقه يافت، زيرا اصل اوليه آن بر پايه نسخ قوانين و مقررات اسلام بنا گذارده شد و هر كدام از رهبران آن در زمان خود قسمتي از احكامي را كه از طرف رهبر پيشين صادر شده بود بر هم مي‏زدند و احكام جديدي را مي‏آوردند. در اين ميان بيشترين سود را كساني بردند كه سالها چشم طمع به اين سرزمين حاصلخيز را داشته ‏اند و هر روز به هر بهانه‏ اي سعي مي‏كرده ‏اند سياست مخصوص خويش با نام تفرقه بينداز و حكومت كن را به اجرا گذارده و از آب گل آلود ماهي بگيرند. فرقه بابي و بهايي كه يك روز خود را به آغوش روس و روز ديگر به دامن انگلستان و روز ديگر به دامن آمريكا و اسراييل انداخته ‏اند وسيله خوبي بودند تا سالها اغتشاش و نا آرامي را براي ايران به ارمغان بياورند و سود سرشاري به اين دولتهاي استعماري برسانند اگر چه در اين راستا كتابهاي زياد و مفصلي نوشته شده و ماهيت اين فرقه از لحاظ اعتقادي و سياسي و غيره مورد بررسي قرار گرفته است ولي هنوز كساني هستند كه ناآگاهانه و از روي بي اطلاعي فريب خورده و با شعارهاي پوچ اين فرقه از قبيل "ليس الفخر لمن يحب الوطن" و "تساوي حقوق زن و مرد" هويت اسلامي خويش را باخته و كوركورانه عقايد آنان را بازگو مي‏كنند. گفتار حاضر چكيده و خلاصه شده چندين كتاب است كه در رد عقايد اين فرقه نوشته شده كه به صورت اجمال در آمده و اطلاعاتي را به صورت محدود در اختيار خواننده مي‏گذارد. تا به گوشه ‏هايي از نيرنگها و فريبهاي مردماني جاه طلب و دغلباز كه جز فساد و فتنه در امت اسلام فكري ديگر نداشته‏ اند پي‏برده و به برخي از نقشه ‏هايي كه پير استعمار هر روز براي كشورهاي اسلامي مي‏كشد آگاه شوند. اميد است مورد توجه خوانندگان محترم قرار گرفته و به لغزشها و خطاهايي كه در اين نوشته به چشم مي‏خورد با نظر لطف و اغماض بنگرند.

كودكي و نوجواني علي‏محمد باب

سيد علي‏محمد باب بنيانگذار فرقه بابي در روز اوّل ماه محرم سال 1235 هجري قمري مطابق با سوم يا بيستم اكتبر 1819 ميلادي در عصر سلطنت فتحعلي شاه به دنيا آمد. و چنانچه در ظهور الحق فاضل مازندراني كه از نويسندگان بابي است آمده: "پدرش سيد محمد رضا شيرازي كه به خاطر شغل بزازي او را سيد محمد رضا بزاز مي‏گفتند در ايام كودكي سيد علي محمد از دنيا رفت. از آن پس علي‏محمد تحت كفالت و سرپرستي مادرش فاطمه بيگم و دايي خود بنام سيد علي در آمد. سيد علي در كودكي توسط دايي خود به مكتب شيخ محمد عابد كه در محله قهوه اولياء (بيت العباس) شيراز واقع بود فرستاده شد". اگرچه بابيان و بهاييان اعتقاد به علم لدني پيامبران و بالتبع باب دارند چنانچه كمال الدين بخت آور مبلِّغ بهايي در كتاب بحث در ماهيت دين و قانون اين گونه مي‏گويد: "... از اين لحاظ مي‏توان گفت: پيامبران آسماني مربيان حقيقي عالم بشريت‏اند زيرا كه اولاً مربي كامل كسي است كه قائم به ذات بوده و محتاج به كسب كمالات از ديگري نباشد". ولي خود سيد علي‏محمد در بيان عربي درباره رفتن به مكتب چنين به معلم خود خطاب مي‏كند: "يا محمّد (شيخ محمد عابد) فلاتضربني قبل ان يقضي عليّ خمسة سنة ... و اذا اردت ضرباً فلا تتجاوز عن الخمس و لا تضرب علي اللحم الاوان تحل بينهما سترا فان اديّت تحرم عليك زوجتك تسعة عشر يوما" يعني: "اي محمد آموزگارم، مرا قبل از آن كه پنج سال بر من (در مكتب تو) بگذرد نزن، و اگر خواستي بزني از پنج ضربه تجاوز نكن و بر گوشت مزن مگر اين كه بين گوشت و وسيله زدن پارچه‏اي قرار دهي. اگر چنين نكردي 19 روز همسر تو بر تو حرام است". و براي اصلاح كردن اين اعتراف و تبرئه كردن سيد علي‏محمد باب يكي از بابيان در كتابي به نام مطالع الانوار. (تلخيص تاريخ نبيل زرندي) چنين مي‏نگارد: "خال (دايي) حضرت باب، ايشان را براي درس خواندن نزد شيخ عابد بردند. هر چند حضرت باب به درس خواندن ميل نداشتند ولي براي اين كه به ميل خال بزرگوار رفتار كنند به مكتب شيخ عابد تشريف بردند. شيخ عابد مرد پرهيزكار محترمي بود و از شاگردان شيخ احمد احسايي و سيد كاظم رشتي بشمار مي‏رفت". سفر به بوشهر بعد از مدتي دائيش او را به بوشهر مي‏برد و در آن جاست كه سيد علي‏محمد به كارهاي عجيبي مانند تسخير ستارگان دست مي‏زند چنانچه زعيم الدوله در كتاب مفتاح الابواب چنين مي‏نويسد: "او را به بوشهر فرستادند تا بيست سالگي نزد دايي خود بود و در اين ايّام به كارهاي روحي مي‏پرداخت و به تسخير ستارگان و كواكب اشتغال داشت، به بام كاروانسراي حاج عبداللّه كه حجره دائيش در آن جا بود مي‏رفت و سر برهنه تا عصر مي‏ايستاد و او رادي مي‏خواند و در نتيجه نوبه‏ هاي شديدي بر او غلبه كرد و قواي جسمي او را تضعيف نمود و نصايح دايي او هيچ تأثيري در وي نكرد". و در تاريخ نبيل زرندي با صورت محترمانه تري چنين نگاشته شده است: "حضرت باب غالب اوقات كه در بوشهر بودند وقتي كه هوا در نهايت درجه حرارت بود چند ساعت به بالاي بام تشريف مي‏بردند و به نماز مشغول بودند. آفتاب در نهايت درجه حرارت بر او مي‏تابيد ولكن هيكل مبارك قلباً به محبوب واقعي متوجّه بود ...". و ميرزا آقاخان كرماني (داماد صبح ازل) در كتاب هشت بهشت مي‏نويسد. "در آن ايام تموز كه در بوشهر آب در كوزه مي‏جوشيد، با كمال نزاكت تمام آن ايام را از بامداد تا شام آن بزرگوار (ميرزا علي‏محمد) در بلندي بام ايستاده و در برابر آفتاب به زيارت عاشورا، ادعيه و مناجات و اوراد و اذكار مشغول بودند". سفر به عراق پس از چند سال سيد علي‏محمد به كربلا مي‏رود و در مجلس درس سيّد كاظم رشتي حاضر مي‏شود و با شاگردان وي و از جمله ملاحسين بشرويه ‏اي كه بعدها به او ايمان آورد آشنا مي‏گردد چنانچه در مطالع الانوار اين گونه آمده است: "پس از سه روز همان جوان (سيد علي‏محمد) وارد محضر درس سيّد شد و نزديك درب جلوس نمود، با نهايت ادب و وقار درس سيّد را گوش مي‏داد". بازگشت به شيراز و ادعاي سيد علي‏محمد بر بابيت و قائميت پس از اين كه سيد علي‏محمد از كربلا به موطن خود بازگشت توسط نامه با شاگردان سيد كاظم رشتي تماس داشت و در يكي از سوره‏هاي كتاب احسن القصص خود مي‏گويد: "انَّ اللّه قد قدر ان يخرج ذلك الكتاب في تفسير احسن القصص من عند محمدبن حسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن حسن بن علي بن ابيطالب علي عبده لتكون حجة اللّه من عندالذكر علي العالمين بليغاً". يعني خداوند تقدير كرد كه اين كتاب در تفسير احسن القصص از ناحيه محمّد (امام زمان) فرزند حسن محمّد فرزند علي فرزند موسي فرزند جعفر فرزند محمّد فرزند علي فرزند حسين فرزند علي بن ابيطالب بيرون آمده بدست بنده‏اش (علي‏محمد) تا حجت خدا از طرف "ذكر" به جهانيان ابلاغ گردد". پس از مكاتبات و مراسلات هيجده نفر از شاگردان سيد كاظم رشتي توسط ملا حسين بشرويه ‏اي ملقب به "باب الباب" نيابت باب را پذيرفتند و ملقب به حروف "حي" شدند كه به حساب ابجد معادل با عدد 18 است. و اين در اولين مرحله ادعاي سيد علي‏محمد بر بابيت بود لذا در احسن القصص اقرار به وجود امام زمان (عج) كرده است و خود را در زمره فدويان او قرار داده است. و مي‏گويد: "يا بقية اللّه قد افديت بكلّي لك و رضيت السّب في سبيلك و ما تمنّيت الاّ القتل في محبتك". يعني: "اي بقية اللّه همه وجودم را فداي تو كردم و راضي شدم كه در راه تو به من فحش و ناسزا بگويند و آرزويي جز مرگ در راه محبت تو ندارم". "قل ان اللّه فاطر السموات و الارض من عنده حجة القائم المنتظر و انه هو الحقّ و اني انا عبد من عباده" يعني: "بگو خداوند آفريننده آسمانها و زمين است. حجت او قائم منتظر از طرف اوست. او بر حق است و من بنده‏اي از بندگان او هستم". و در صحيفه عدليه مي‏نويسد: "و اشهد لاوصياء محمّد - صلي اللّه عليه و آله - بعبده علي - عليه السلام - ثم بعد علي، الحسن ثم بعد الحسن، الحسين ثم بعد الحسين علي ثم بعد علي محمد ثم بعد محمد جعفر ثم بعد جعفر موسي ثم بعد موسي علي ثم بعد علي محمد ثم بعد محمد علي ثم بعد علي الحسن ثم بعد الحسن صاحب العصر و حجتك و بقيتك صلوتك عليهم اجمعين". اين ادعاي باب از سال 1260 قمري در سن 25 سالگي شروع شده و تا سال 1264 ادامه پيدا كرد تا اين كه در اواخر سال 1264 ادعاي بابيت را به قائميت بدل نمود و به همين جهت فاضل مازندراني در كتاب ظهور الحق مطلب را اين گونه توجيه مي‏كند كه: "در ابتداي امر خود را به نام باب و عبد بقية اللّه معروف فرمودند كه علي رغم القوم ايشان را مبعوث از امام غايب محمد بن الحسن - عليه السلام - تصور كردند".

مشاهير اصحاب باب

مشاهير اصحاب و پيروان باب، ميرزا يحيي (صبح‏ازل) و حسينعلي (بهاءاللّه) در سال 1260 قمري، دو نفر به سيد علي‏محمد باب ايمان آورده و از پيروان و فدويان او شدند كه بعدا در ادامه راه او نقش به سزايي داشتند و آن دو ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي بودند. اين دو برادر فرزندان ميرزا عباس معروف به ميرزا بزرگ نوري بودند، ميرزا عباس از اهل نور مازندران بود و در دستگاه امام وردي ميرزا كه مدتي حاكم تهران و مدتي حاكم كرمان بود سمت منشيگري داشت. حسينعلي بهاء در سال 1233 هجري (دو سال قبل از تولد سيد علي‏محمد) در تهران متولد شد. او در تحت كفالت پدرش ميرزا عباس بزرگ شد و بنا به نوشته آيتي در كشف الحيل و ابوالفضل گلپايگاني مدتها نزد ميرزا نظر علي حكيم درس خوانده است و مدت دو سال كه در سليمانيه كردستان بوده تحصيلات خود را نزد شيخ عبدالرحمن عارف ادامه مي‏داده است. وي به عرفان و متصوفه علاقه داشت و در همان كودكي با عرفا و نويسندگان و فضلا بجهت پدرش معاشرت داشت. از اين رو وقتي بزرگ شد در سلك درويشان در آمد و چنانچه از عكسي كه به او نسبت داده‏اند پيداست داراي گيسوان بلند و موهاي پريشان بوده است. همانطور كه پسرش عبدالبهاء در مقاله سياح اشاره كرده است "وقتي كه آوازه بابيت سيد علي‏محمد باب منتشر شد، در سن 27 سالگي حدود سال 1260 هجري به او ايمان آورد و در سلك اصحاب او در آمد". و اين قسمت در كواكب الدريه آيتي آمده است. ميرزاجاني كاشاني يكي ديگر از طرفداران باب ميرزاجاني كاشاني است و جزء سي و دو نفري است كه در سال 1268 در جريان ترور ناصر الدين شاه به قتل رسيد. او صاحب كتاب نقطة الكاف است. اين كتاب در تاريخ ظهور باب و شرح حوادث 8 سال اوّل تاريخ فرقه بابيه است و مستشرق معروف ادوارد برون انگليسي، نسخه منحصر به فرد اين كتاب را در كتابخانه پاريس به دست آورده و مقدمه مبسوطي بر آن نوشت و خود در كار چاپ آن نظارت نمود. اين كتاب محتوي 66 صفحه مقدمه و 296 صفحه اصل كتاب و هر صفحه آن داراي 25 سطر است و در چاپخانه (بريل) در (ليدن) از شهرهاي هلند بوسيله ادوارد برون به چاپ رسيده است.

 قرة العين، طاهره

 قرة العين كه نام اصلي وي زرين تاج و بنا به نوشته بهائيان ام سلمه است يكي از افرادي است كه پس از ميرزا يحيي (صبح ازل) و ميرزا حسينعلي (بهاء اللّه) بيشترين نقش را در تحكيم بابيت داشته است. او دختر ملا محمّد صالح مجتهد قزويني است، در شهر قزوين در سال 1230 يا به قول آيتي در كواكب الدريه در سال 1231 متولد شد. وي در نهايت زيبايي بود و اندام بي‏نظيري داشت. او نزد پدرش ملا صالح و عمويش ملا محمد تقي مجتهد (شهيد ثالث) مشغول تحصيل گرديد. در پايان تحصيل پيرو مكتب شيخيه شد و جزء مريدان سيد كاظم رشتي به حساب آمد. عموي كوچكش ملا علي كه از اين گروه بود او را در اين راه تحريص و تشويق نمود، تا اين كه باب مراسلات و نامه نگاري بين سيد كاظم رشتي و او باز شد و سيد او را قرة العين يعني نور چشمي خواند و به اين لقب شهرت يافت. وي با پسر عموي خود ملا محمد امام جمعه پسر ملا محمد تقي ازدواج كرد و از او داراي 2 يا 3 فرزند شد. طولي نكشيد كه در سن حدودا 29 سالگي در سال 1259 شوهر و فرزندان را ترك كرده و به عنوان اين كه دستش به استادش سيد كاظم رشتي برسد به كربلا رفت ولي وقتي به كربلا رسيد باخبر فوت سيد كاظم روبرو شد. پس از چندي به بغداد رفت و سپس توسط ملا حسين بشرويه‏اي به ميرزا علي‏محمد باب راه يافت و باب نيز به او لقب طاهره را داد. حاكم بغداد او و اطرافيانش را از بغداد بيرون راند و وي وارد ايران شد و ناچار پس از سه سال وارد قزوين شد و به خانه پدرش ملا صالح آمد ولي مورد اعتراض پدر و عمو قرار گرفت و آنان او را در خانه تحت نظر گرفتند و مانع تماس بابيان با او شدند.

 نقشه قتل ملا محمد تقي

ملا محمد تقي پيروان مذهب شيخيه را كافر و زنديق خواند و قرة العين را بر رسومي كه پيش گرفته بود بر حذر مي‏داشت تا اين كه بابيان نقشه قتل ملا محمد تقي را طرح كردند. جريان قتل ملا محمد تقي مجتهد (شهيد ثالث) در سال 1264 شبي بعد از نصف شب مرحوم ملا محمد تقي كه مرجع تقليد قزوين بود براي خواندن نماز شب به مسجد رفت. مسجد خلوت بود. در حال سجده به خواندن مناجات خمسه عشر اشتغال داشت، ناگهان چند نفر بابي به مسجد ريختند. نخستين بار نيزه‏اي به پشت گردن او فرو بردند و سپس نيزه‏اي به دهان او فرو كردند. او براي رعايت نجس نشدن مسجد به هر زحمتي بود خود را به درب مسجد رساند و بيهوش شد. مردم خبر شدند و او را به خانه ‏اش بردند و پس از دو روز شهيد شد. و هم اكنون قبر او در قزوين در كنار شاهزاده حسين - عليه السلام - قزوين به عنوان قبر شهيد ثالث معروف و ملجأ حاجتمندان است. و اين قسمت در قصص العلما ذكر شده است. در كتاب كواكب الدريه آيتي نيز به تفصيل ذكر شده و در ذيل آن آمده است: "بعضي گويند: در راه كه به مسجد مي‏رفته مورد حمله قرار گرفت و حمله كننده ميرزا صالح شيرازي و به قول بعضي ملا عبداللّه بوده است".

 فرار

پس از قتل ملا محمد تقي قرة العين و چند بابي ديگر من جمله حسينعلي (بهاء) و يحيي (صبح ازل) به طرف خراسان رهسپار شدند و در شاهرود در واقعه (بدشت) كه پس از اين به تفصيل ذكر خواهد شد شركت كردند. سرانجام پس از واقعه سوء قصد به ناصر الدين شاه قاجار و تحت تعقيب قرار گرفتن بابيها در سال 1268 يعني دو سال پس از اعدام باب، قرة العين و عده‏اي كه قبلاً دستگير شده بودند محكوم به اعدام شده و به قتل رسيدند و اين هنگامي بود كه فرقه بهايي هنوز به وجود نيامده بود و وي بابي از دنيا رفت. سيد باب هنگام نوشتن احسن القصص كه در تفسير سوره يونس است و داراي 111 سوره مي‏باشد و در اول هر سوره آياتي از سوره يوسف در آن عنوان شده است در اغلب سوره‏ها خطاباتي به او داشته مانند سوره 22 - 23 - 25 - 28 - 30 - 31 - 32 - 33 - 34 - 58 - 76 - 78 - 91 - 93 و ... و در سوره 76 مي‏گويد: (يا قرة العين ان اللّه قد اختارك لنفسي فاستمع لما يوحي اليك من قبل اللّه العلي) يعني اي نور چشم بدرستيكه خداوند تو را براي من اختيار كرده پس به آنچه از نزد خداوند تعالي به تو وحي مي‏شود گوش فراده) و اين نكته با تلخيص از كتاب جمال ابهي آورده شده ‏است.

  آيتي در كتاب كشف الحيل

 اما ببينيم آيتي در كتاب كشف الحيل راجع به قرة العين چه مي‏گويد. او مي‏نويسد: "بهائيان او را داراي هوش و ذكاوتي مدهش مي‏دانند و قريحه ادبي بديعي را به او نسبت مي‏دهند اگر چه از فضل و ادب هم تهي نبوده ولي نه تا به اين حد. و يكي از اشعاري كه به او نسبت مي‏دهند اين شعر است". همه عاشقان شكسته دل كه دهند جان به ره بلي لمعات وجهك ألحمت سلاسل الغم و البلاء ولكن اين شعر از ملا باقر صحبت لاري است و تخلص او چنين است: "بنشين چو صحبت و دمبدم" كه حضرات مي‏خوانند "بنشين چو طوطي و دمبدم" در حالي كه تخلص قرة العين طوطي نبوده است و صحبت لاري در احيان طلوع باب در گذشته و مقدم بر قرة العين بوده و تنها غزلي كه مي‏شود به او نسبت داد اين غزل است: شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو گر به تو افتدم نظر چهره به چهر روبرو خانه به خانه در بدر كوچه به كوچه كو به كو از پي ديدن رخت همچو صبا فتاده ‏ام غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو گرد عذار دلكشت عارض عنبرين خطت دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جو به جو مي‏رود از فراق تو خون دل از دو ديده‏ام رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو مهر ترا دل حزين بافته بر قِماش جان صفحه به صفحه لابلا پرده به پرده تو به تو در دل خويش (طاهره) گشت و نديد جز وفا در كتاب كواكب الدريه كه آن نيز نوشته عبدالحسن آيتي است (كه در صفحات بعد به شرح زندگي او خواهيم پرداخت) يكي از مناجاتهاي طاهرة قرة العين آمده است كه اين گونه شروع مي‏شود: "اللّه هو الاعز الا رفع المجيب" ثنائيات مضيئات از حقايق اهل حقيقت در شعشعه و ضياء و بهائيان منيرات از ذوات ارباب محبت در لمعات و بهاء آفرين بر جان آفريني كه سواي او نيست تا آن كه او را آفرين گويد و تحسين بر خالق تحسيني كه او سزد او را تحسين نمايد. اي جان آفريني كه به خودي خودت خداوندي. خدايي و يا بديعي كه بدع را از روي خود نمايي نظري تمام بر اهل ولايت بالتمام و صطلي از صطلات غمام بر اهل نظام. الهي مشاهده مي‏نمايم بعين العيان كه ايشان مطهر از كل ما سوي آمدند و ملاحظه مي‏فرمايم كه قابل عطيات كبري شدند. الهي عطيه نازله از مصدر قدرتت اليوم سرّ ربوبيت است و آنچه قابل اعضاي الهيه است آن عين الوهيت است. الهي مشاهده مي‏نمايم كه در حقيقت مقدسه ‏اي در بروز و ملاحظه مي‏فرمايم كه در حقيقت نقطه ‏اي در ظهور. الهي بهجتم لايق عطاي سرمدي و آن كه دليل اويم قابل عطاي احمدي. الهي صلوات تو نازل بر بهائيان بهيئه و زميرات سرمديه ... بعزتت كه نقصي در هيكل امر مبرمت در بدء وجود او نبوده و طرئي بر وجه حكم احكمت از يوم ازل نازل نا نموده ... الهي بايد كه براندازي حجاب را از وجه باقي ديمومي و بايد بپاشي ذرات سحاب را از طلعت قيام قيومي تا آن كه اهل حقيقت از مركز واحده به اجتماع برآيند و سرّ دعوت را اظهار، امنيت خود ابراز فرمايند. اي ملك وهابي كه لم يزل فواره قدرتت در رشحان و لايزال عين عنايت بر اهل تبيان در جريان اشهد كه مدمدادم از نزدت نازل و آري كه سر تو صيل و دادم از حضرتت واصل ... الخ" و اين گونه مناجاتها در كتب باب و بهاء زياد ديده مي‏شود كه معمولاً از يك سبك و روش در آنها استفاده شده است كه داراي كلماتي مبهم و در بعضي جاها بدون معني مي‏باشد.

  اوّلين فرمان

اوّلين فرمان سيد علي‏محمد و آغاز درگيريها سيد علي‏محمد پس از ادعاي بابيت ظاهرا عازم مكه شده و پس از بازگشت از مكه به بوشهر وارد گرديد و اولين فرمان خود را صادر نمود چنانچه در تلخيص تاريخ نبيل زرندي آمده است: "باب در مراجعت از مكه در بوشهر چند روزي اقامت كرد، دستوراتي به قدوس (محمد علي بابكي يكي از گروندگان باب) در رساله‏اي به نام خصايل سبعه داد كه آن را به شيراز ببرد كه از جمله دستورات اين بود: (بر اهل ايمان واجب است در اذان نماز جمعه جمله اشهد انّ عليّاً قبل نبيل ـ كه به حساب ابجد نبيل 92 است و محمد هم 92 ـ باب بقية اللّه را اضافه كنند)... و آيتي نيز در كواكب الدريه مي‏نويسد: "باب نزد خانه كعبه داعيه خود را علني نموده بدين نغمه بديعتاً تغني نمود: "انا القائم الذي تنتظرون" من همان قائم هستم كه انتظار او را مي‏كشيد". و در كتاب ظهور الحق مي‏نويسد: "سيد باب به عبدالخالق يزدي مي‏نويسد: "انا القائم الذي كنتم بظهوره تنتظرون" در اثر اين ادعاها و ظاهر كردن چنين كلماتي سيد علي‏محمد تحت تعقيب حكومت بوشهر قرار گرفت.

 توبه نامه باب

پس از دستگيري او را روانه شيراز كردند تا در حضور علما در مسجد وكيل و در حضور امام جمعه شيراز دعاوي خود را انكار نمود. كتاب تلخيص تاريخ نبيل زرندي واقعه را چنين توصيف مي‏كند: "حضرت باب در حضور امام جمعه رو به جمعيّت كرد و گفت: "لعنت خدا بر كسي كه مرا وكيل امام غايب بداند، لعنت خدا بر كسي كه مرا باب امام بداند، لعنت خدا بر كسي كه بگويد من منكر وحدانيّت خدا هستم، لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر نبوت حضرت رسول بداند، لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر انبياء الهي بداند. لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر اميرالمؤمنين - عليه السلام - و ساير ائمه اطهار بداند". و همچنين در مجلدات آخر روضة الصفا هدايت اين گونه مي‏نگارد: "روي او را سياه كردند و به مسجد وكيل بردند و او اظهار توبه و انابه كرد و بر خود لعن نمود و پاي جناب فضايل مآب شيخ امام جماعت را بوسيد و استغفار كرد". ولي در رساله سياح كه نوشته عباس افندي (عبدالبهاء) است به صورت مجمل چنين وارد شده است: "بر منبر نوعي تكلم نمود كه سبب سكوت و سكون حاضران و ثبوت و رسوخ تابعان گرديد". سفر سيد علي‏محمد به اصفهان و روانه كردن او به تهران پس از آن كه در مسجد وكيل شيراز توبه نامه خود را ابراز داشت.

 فرارتوسط حاكم اصفهان

 چون توجه زيادي نسبت به مراقبت از او نمي‏شد با تماس مخفيانه ‏اي با حاكم اصفهان كه شخصي به نام منوچهر خان گرجي بود از شيراز گريخته و به اصفهان رفت و ادعاهاي سابق خود را ادامه داد. و اما درباره منوچهر خان، مهدي قلي خان زعيم الدوله تبريزي در كتاب باب الابواب چنين مي‏نويسد: "ظاهرا مسلمان شدند و در باطن بدين مسيحي خود باقي بودند، چنين است شيوه اكثر مسيحياني كه در امور دول اسلامي دخالت مي‏كنند، براي رسيدن به مطلوب خود و گرفتن انتقام خونهايي كه از نژاد آنان بدست مسلمين ريخته شده است و ريختن تخم فتنه و فساد در ميان مسلمين ظاهرا مسلمان مي‏شدند و در حقيقت جاسوس دول مسيحي و شمشير برنده و آلت كوبنده دست آنها هستند ولي امراء اسلام از آنها غافل و به مكر و حيله آنان جاهلند، اين حقيقتي است كه از مراجعه و تتبع تاريخ دولتهاي اندلس و عثماني معلوم مي‏شود". از تاريخ چنين بر مي‏آيد كه منوچهر خان (معتمد الدوله) و برادرش كه هر دو از مسيحيان بودند در ظاهر از دين خويش برگشته و اظهار مسلماني كردند و پستهايي را به خود اختصاص دادند و اين مطلب را ميرزاجاني كاشاني در نقطة الكاف چنين مي‏نگارد: "خلاصه آن كه مرحوم معتمد الدوله جان و مال و ايمان خود را در راه آن سلطان ممالك (سيد علي‏محمد) داد اما ايمانش را به اين معني كه ظاهرا اگر چه قبول اسلام نموده بود ولي چونكه به سرّ اسلام بر نخورده بود لهذا سرّا هم از دين قبلي خود (مسيحيت) منقطع نگرديده". و اما اين كه چگونه او و برادرش به اين پستها حائز آمدند را (كينياز دالگوركي) سفير كبير روسيه در ايران در عصر قاجار در اعترافات خود كه در مجله شرق به عنوان يك نفر سياسي روحاني در اوت 1924 و 1925 چاپ شد اين گونه توضيح مي‏دهد: "بحدي نفوذ ما در دربار ايران زياد شد كه هر چه مي‏خواستيم مي‏كرديم و بحدي من خودماني شده بودم كه در هر محفل و محضر مرا دعوت مي‏كردند، من هم واقعاً مثل آخوندهاي صاحب نفوذ در امور دخالت مي‏كردم ... . باري هر يك از وزرا و امراي دولتي كه مناسبات آنها با ما خوب بود صاحب شغل خوب مي‏شدند. حكومت فارس كه با فيروز ميرزا بود به منوچهرخان معتمد الدوله واگذار و پشتكاري فارس به او شد. و اللّه وردي بيك گرجي كه محرم بود مهرداد همايوني گرديد". و در نوشته‏هايش راجع به آمدن سيد علي‏محمد به اصفهان اين طور مي‏نويسيد: "همين كه به من اطلاع رسيد كه (باب) وارد اصفهان شده يك نامه دوستانه به معتمد الدوله حكمران اصفهان نوشتم و سفارش سيد (باب) را نمودم كه از دوستان من و داراي كرامت است! از او نگهداري كنيد. الحق معتمد الدوله چندي از او خوب نگهداري كرد". در اين هنگام طرفداران سيد علي‏محمد به بهانه حمايت از او در چند شهر دست به آشوبهايي زدند و موجب درگيريهايي با شيعيان شدند، بنابراين حكومت وقت به منوچهرخان اعلام نمود كه سيد را دستگير كرده و به تهران روانه كند و او نيز با حيله خاصي سيد علي‏محمد را از اصفهان خارج كرده و ظاهرا به تهران روانه كرد ولي باز مخفيانه او را به اصفهان برگرداند و شش ماه در عمارت خورشيد از او حفاظت كرد. در تاريخ نبيل زرندي حيله منوچهر خان را به اين صورت توضيح مي‏دهد: "پانصد سوار را مأمور كرد با حضرت باب! هنگام غروب آفتاب از اصفهان خارج شوند و به تهران عزيمت نمايند. ضمناً به رئيس سواران دستور داد كه پس از طي هر فرسنگي صد سوار را به اصفهان برگرداند و از بيست نفر آخر ده نفر را كه مورد اعتماد هستند نگه دارد و ده نفر ديگر را براي جمع آوري ماليات مأمور كند و آن ده نفر باقي مانده كه مورد اعتماد بودند از راه غير معمولي به طوري كه كسي نفهمد باب را به اصفهان برگردانند و طوري بيايند كه قبل از طلوع صبح وارد شهر بشوند". ولي اين وضع به زودي دگرگون شد و با فوت منوچهرخان حاكم جديد تصميم گرفت كه سيد علي‏محمد را روانه تهران كند، دالگوركي با اظهار تأسف از اين جريان مي‏نويسد: "از بدبختي سيد، معتمد الدوله مرحوم شد! بيچاره سيد را گرفتند و به تهران روانه كردند، من هم بوسيله ميرزا حسينعلي (بهاء) و ميرزا يحيي (صبح ازل) و چند نفر ديگر در تهران هوو و جنجال راه انداختيم كه صاحب الامر را گرفته ‏اند لذا دولت او را از كنار گرد روانه رباط كريم نموده و از آن جا به ماكو بردند ولي دوستان من آنچه ممكن بود تلاش كردند و جنجال راه انداختند".

 تبعيد باب به تبريز

تبعيد باب به تبريز قبل از اين كه سيد علي‏محمد را به تهران ببرند او را به تبريز روانه كردند و از آن جا به زندان ماكو و چهريق منتقل شد و از همين زندان بود كه نامه‏ هاي باب به اطراف و اكناف فرستاده مي‏شد و در مدت اقامت باب در زندان ماكو در بين بابيان اختلاف است. ميرزاجاني در نقطة الكاف مي‏گويد سه سال بوده ولي عباس افندي (عبدالبهاء) در مقاله سياح آن را 9 ماه مي‏داند و آيتي (آواره) در كواكب الدريّه و اشراق خاوري در تلخيص تاريخ نبيل زرندي نيز آن را 9 ماه دانسته ‏اند. ادعاي قائميت باب در طول اين مدت 3 ماه و يا 9 ماه كه در اواخر سال 1246 رخ داد ادعاهاي باب از حد بابيت گذشت و چنانچه در نقطة الكاف آمده‏است: "سيد باب چون تبعيد شد ادعاي قائميت كرد" و در جايي ديگر از اين كتاب آمده است: "سنه پنجم (1265 قمري) نقطه قائميت در هيكل حضرت ذكر ظاهر شد و سماء مشيت گرديد" و اين ادعا را سيد علي‏محمد كتباً به مقربان خود اظهار مي‏دارد و بنا به نوشته كتاب ظهور الحق سيد باب به عبد الخالق يزدي مي‏نويسيد: "انا القائم الذي كنتم بظهوره تنتظرون". و در جايي ديگر براي يكي از خواص خود به نام ملا علي ترشيزي خراساني معروف به عظيم كه از ياران با وفاي باب بوده و حتي در مسافرتها و تبعيدها از باب جدا نمي‏شده ادعاي قائميت خود را اظهار مي‏دارد. اشراق خاوري در تلخيص تاريخ نبيل زرندي مي‏نويسد: "در شب دوم پس از وصول باب به تبريز حضرت باب جناب عظيم را احضار فرمودند و علناً در نزد او به قائميت اظهار نمودند. عظيم چون اين ادعا را شنيد در قبول مردد شد. حضرت باب به او فرمودند من فردا در محضر وليعهد (ناصر الدين ميرزا) و حضور علما و اعيان ادعاي خود را علني خواهم كرد. عظيم گفت من آن شب تا صبح نخوابيدم بالاخره پس از فكر و تأمل به قائميت او ايمان آوردم چون باب چنين ديد گفت: ببين امر چقدر مهم است كه امثال عظيم‏ها به شك مي‏افتند". محاكمه باب در تبريز هنگامي كه غائله باب در بعضي از شهرها و نقاط كشور بالا گرفت و طرفداران او باعث اغتشاشاتي شدند. حكومت وقت تصميم گرفت كه مجلسي از علماي تبريز تشكيل دهد و در آن جا به امر باب رسيدگي شود. لذا ناصرالدين ميرزا وليعهد محمد شاه مأمور شد كه آن مجلس را بر پا كند و او نيز در نامه ‏اي كه به پدرش (محمد شاه) مي‏نويسد جريان را چنين توضيح مي‏دهد: "هو اللّه تعالي شأنه" قربان خاك پاي مبارك شوم درباب "باب" كه فرمان قضا صادر شده بود كه علماي طرفين را حاضر كرده. با او گفتگو نمايند، حسب الحكم همايون محصّل فرستاد. با زنجير از اروميه آورده به كاظم خان سپرده و رقعه به جناب مجتهد نوشت كه آمده به ادلّه و براهين و قوانين دين مبين گفت و شنيد كنند جناب مجتهد در جواب نوشتند كه از تقريرات جمعي معتمدين و ملاحظه تقريرات اين شخص بي دين كفرا و اظهر من الشمس و اوضح من الامس است. بعد از شهادت شهود تكليف داعي مجددا در گفت و شنيد نيست. لهذا جناب آخوند ملا محمود و ملا مرتضي قلي را احضار نمود. در مجلس از نوكران اين غلام امير اصلانخان و ميرزا يحيي و كاظم خان نيز ايستادند. اول حاجي ملا محمود پرسيد كه: مسموع مي‏شود كه تو مي‏گويي من باب امام هستم و بابم و بعضي كلمات گفته ‏اي كه دليل بر امام بودن بلكه پيغمبري تو است! گفت: بلي حبيب من و قبله من نايب امام هستم و باب هستم و آنچه گفته ‏ام و شنيده ‏ايد راست است، اطاعت من بر شما واجب است به دليل: "ادخلو الباب سجّدا" وليكن اين كلمات را من نگفته ‏ام آن كه گفته است، گفته است. پرسيدند: گوينده كيست؟ جواب داد: آن كه بكوه طور تجلي كرد. چرا نبود روا از نيكبختي روا باشد انا الحق از درختي من در ميان نيست، اينها را خدا گفته است. بنده به منزله شجره طور هستم. آن وقت در او خلق مي‏شد، الان در من خلق مي‏شود و بخدا قسم كسي كه از صدر اسلام تا كنون انتظار او را مي‏كشيديد منم. آن كه چهل هزار از علما منكر او خواهند شد منم. پرسيدند: اين حديث در كدام كتاب است كه چهل هزار از علما منكر او خواهند گشت؟ گفت: اگر چهل هزار نباشد چهار هزار كه هست! مرتضي قلي خان گفت: بسيار خوب تو از اين قرار صاحب الامري اما در احاديث هست كه آن حضرت از مكّه ظهور خواهند فرمود و نقباي جن و انس با چهل و پنج هزار جنيان ايمان خواهند آورد و مواريث انبياء از قبيل زره داود و نگين سليمان و يد بيضاء با آن جناب خواهد بود. كو عصاي موسي؟ كو يد بيضاء؟ جواب داد كه من مأذون به آوردن اينها نيستم! جناب آخوند ملا محمود گفت: غلط كردي كه بدون اذن آمدي. بعد از آن پرسيدند كه: از معجزات و كرامات چه داري؟ گفت اعجاز من اين است كه براي عصاي خود آيه نازل مي‏كنم و شروع كرد به خواندن اين فقره:

"بسم اللّه الرحمن الرحيم سبحان اللّه القدوس السبوح الذي خلق السموات و الارض كما خلق هذه العصا آية من آياته".

اعراب كلمات را به قاعده نحو غلط خوانده، تاء سموات را به فتح خواند. گفتند: به كسر بخوان آنگاه الارض را مكسور خواند. اصلان خان عرض كرد: اگر اين قبيل فقرات از جمله آيات باشد من هم مي‏توانم تلفيق نمود. عرض كرد: "الحمدللّه الذي خلق العصا كما خلق الصباح و المساء". باب خجل شد، بعد از آن حاجي ملا محمود پرسيد: حديث وارد است كه مأمون از جناب رضا - عليه السلام - سؤال نمود كه دليل بر خلافت جدّ شما چيست؟ فرمود: آيه "انفسنا" مأمون گفت: "لو لا نسائنا" حضرت فرمود: "لو لا ابنائنا" اين سوءال و جواب را تطبيق كن و مقصود را بيان نما؟ ساعتي تأمل نمود و جواب نگفت. بعد از اين مسائل از فقه و ساير علوم پرسيدند، جواب گفتن نتوانست حتّي از مسائل بديهيه فقه از قبيل شك و سهو سؤال نمودند ندانست و سر به زير افكند و باز از آن سخنان بي معنا آغاز كرد كه همان نورم كه به طور تجلّي كرد زيرا كه در حديث است كه آن نور نور يكي از شيعيان بوده است. اين غلام گفت: از كجا آن شيعه تو بوده ‏اي شايد ملا مرتضي قلي باشد؟! بيشتر شرمگين شد و سر به زير افكند. چون مجلس گفتگو تمام شد جناب شيخ الاسلام را احضار كرد، باب را چوب مضبوط زد و تنبيه معقول نمود و او به توبه و بازگشت پرداخت و از غلطهاي خود انابه كرد و استغاثه كرد و التزام پا به مهر سپرده كه ديگر از اين غلطها نكند و الان محبوس و مقيد است، منتظر قلم اعليحضرت اقدس همايون شهرياري روح العالمين فداه است. امر امر همايوني است". و متن اين نامه را مرحوم دهخدا در لغت نامه در ذيل كلمه باب و نيز مستر براوون در كتاب مواد تحقيق درباره مذهب باب و نيز ابوالفضل گلپايگاني در كشف الغطاء نوشته است. توبه نامه باب در تبريز پس از اين جلسه محاكمه، باب در نوشته ‏اي خطاب به محمد شاه اين گونه مي‏نويسد: "فداك روحي، الحمدللّه كما هو اهله و مستحقه كه ظهورات فضل و رحمت خود را بر كافه عباد خود شامل گردانيده، بحمداللّه ثم حمدا كه مثل آن حضرت را ينبوع رأفت و رحمت خود فرمود، كه به ظهور عطوفتش تفقد از بندگان و تستر بر مجرمان و ترحم بر ياغيان فرموده، اشهد اللّه من عنده كه اين بنده ضعيف را قصدي نيست كه خلاف رضاي خداوند و اسلام و اهل ولايت او باشد. اگر چه بنفسه وجودم ذنب صرف است ولي چون قلبم موقن به توحيد خداوند جل ذكره و نبوت رسول‏اللّه - صلي اللّه عليه و آله - و ولايت اهل ولايت اوست و لسانم مقرّ بر كل ما نزل من عنداللّه است اميد رحمت او را دارم و مطلقاً خلاف رضاي حق را نخواسته ‏ام و اگر كلماتي كه خلاف رضاي او بود از قلم جاري شد غرضم عصيان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را، و اين بنده را مطلقاً علمي نيست كه منوط به ادعايي باشد و استغفراللّه ربي و اتوب اليه من ان ينسب الي امر، و بعضي مناجات و كلمات كه از لسان جاري شد دليلش بر هيچ امري نيست و مدعاي نيابت خاصه حضرت حجّة اللّه - عليه السلام - را ادعاي مبطل مي‏دانم و اين بنده را چنين ادعايي نبوده و نه ادعاي ديگر، مستدعي از الطاف حضرت شاهنشاهي و آن حضرت چنان است كه اين دعا گو را به الطاف و عنايات و بساط رأفت و رحمت خود سرافراز فرمايند". و السلام. و اين توبه نامه هم اكنون در مجلس شورا به خط خود او موجود است و مستر براوون نيز در كتاب مواد تحقيق درباره مذهب باب آن را كليشه كرده است. در هر حال پس از اين توبه نامه باز او را به زندان برگرداندند اما اين امر سبب آن نشد كه سيد علي‏محمد دست از ادعاهاي خود بردارد و دوباره سعي در پراكنده نمودن افكار و عقايد خويش به بيرون از زندان نمود. ادعاي پيامبري باب سيد علي‏محمد در كتاب بيان خود اين ادعا را اين گونه بيان مي‏كند: "از حين ظهور شجره بيان الي ما يغرب، قيامت (آخر دين) رسول اللّه محمد - صلي اللّه عليه و آله - است كه در قرآن خداوند وعده فرموده بود كه اول آن بعد از دو ساعت و يازده دقيقه از شب پنجم جمادي الاولي سنه 1260 كه سنه 1270 بعثت مي‏شود اول قيامت (آخر) قرآن بوده ... چنانكه ظهور قائم آل محمد بعينه همان ظهور رسول اللّه است". و در احسن القصص سوره 52 مي‏نويسد: "و ان كنتم في ريب مما قد انزل اللّه علي عبدنا هذا فأتوا بأحرف من مثله" يعني: اگر در آنچه كه خداوند بر بنده ما اين (باب) نازل كرده شك داريد چند حرف مانند آن را بياوريد. و احسن القصص همان كتابي است كه در آن خطاب به علما مي‏گويد: "يا معشر العلماء انّ اللّه قد حرّم عليكم بعد هذا الكتاب التدريس في غيره" يعني: اي گروه علما خداوند بعد از اين كتاب (احسن القصص) تدريس در غيرش را بر شما حرام كرده است!! ادعاي خدايي باب ادعاهاي باب عاقبت به آن جايي انجاميد كه در بيان فارسي، باب اول، واحد اول از خود به عنوان خدايي ياد كرد و اين گونه نوشت كه: "كل شي‏ء به اين شي‏ء واحد (خودش) بر مي‏گردد و كل شي‏ء به اين شي‏ء واحد خلق مي‏شود و اين شي‏ء واحد در قيامت بعد نيست مگر من يظهره اللّه الذي ينطق في كلّ شي‏ء انني انا اللّه الا انا رب كل شي‏ء، و انّ مادوني خلقي، انّ ياخلقي اياي فاعبدون".

يعني: من خدا هستم و جز من خدايي نيست و من پروردگار همه پديده‏ها مي‏باشم و غير من هر چه هست آفريده من است. اي مخلوق من مرا پرستش كنيد". و در جايي ديگر در كتاب الواح لوح دوّم مي‏نويسد: "اللهم انك انت الهان الإلهين لتؤتيّن الالوهيّة من تشاء و لتنزعن الالوهية عمن تشاء ... اللّهم انك انت ربّان السماوات و الارض و ما بينهما لتؤتين الربوبيّة من تشاء و لتنزعن الربوبيّة عمن تشاء". يعني: پروردگارا تو خداي بزرگ خداياني و البته عطا مي‏كني الوهيت را به هر كسي كه مي‏خواهي و مي‏گيري الوهيت را از هر كه اراده كني و خداوندا تو پروردگار بزرگ آسمانها و زميني. البته مي‏بخشي ربوبيت را به هر شخصي كه خواستي و منع مي‏كني آن را از هر كه خواستي. و نيز در رساله للثمرة خطاب به ميرزا يحيي (صبح ازل) مي‏گويد: "يا اسم الازل فاشهد عليّ انه لا اله الا انا العزيز المحبوب" يعني: اي اسم ازل (ميرزا يحيي به ابجد 38 و ازل هم 38 است) گواهي بده بر من كه نيست خدا جز من كه مقتدر و محبوب هستم. اعدام سيد علي‏محمد باب در اثر چنين كلمات و عقايدي بود كه علما بر آن شدند تا حكم به اعدام وي بدهند ولي با ديدن نوشتجات و رفتار جنون آميز او به علّت شبهه خلط دماغ و جنون رأي به اعدام وي ندادند ولي هر روز اغتشاشات و درگيريها در بين شيعيان و بابيان بالا مي‏گرفت و منجر به كشته شدن جمعي كثير مي‏شد. بنابراين وزير كاردان و با كفايت وقت (مرحوم امير كبير) به خاطر رفع اين غائله تصميم به اعدام و تير باران سيد علي‏محمد باب گرفت و در سال 1266 در كنار خندق تبريز او را تيرباران كردند. جهت‏گيري روسيه در تبعيد و اعدام باب و امّا همانگونه كه قبلاً ذكر شد سفير كبير روسيه با نام دالگوركي نقش به سزايي در حمايت از سيد علي محمد داشته است و عامل اصلي توقف سيد علي محمد در اصفهان، و سبب جنجال و آشوب راه انداختن در هنگام تبعيد او، همين سفير كبير بوده است. در زندان ماكو نيز ملاقاتهايي ما بين ايلچي روس و سيد حسين يزدي منشي مخصوص و كاتب باب صورت مي‏گرفت، چنانچه در نقطه الكاف آمده است كه ايلچي روس مخصوصاً براي اين ملاقات به تبريز مي‏آمده و ملاقاتهاي متعددي كرده است. سيد حسن يزدي سيد حسن يزدي كسي است كه در زندان ماكو و چهريق همراه باب بوده و سمت منشيگري و كتابت را به عهده داشته است. در كتاب مفتاح باب ‏الابواب چنين آمده: "هنگامي كه باب را به تبريز آوردند او نيز همراه باب بود، همين كه محكوميت و اعدام باب قطعي شد، ترس و هراس بر وي مستولي شده چنانكه رنگ از صورتش پريده بود شروع به بيزاري از باب و ناسزا گفتن و لعن به وي نمود تا حدي كه برخواست و آب دهن به روي باب انداخت، در نتيجه آزاد شد ولي بعد از مدّتي دوباره به حزب بهائيان پيوست". گفتگوي دالگوركي با محمد شاه دالگوركي در نوشته‏ هايش موضع‏گيري خويش را در برابر اعدام باب چنين نقل مي‏كند: "اگر سيد را در تهران نگاه مي‏داشتند و سؤالاتي از او مي‏شد يقين داشتم سيد آشكارا مطالب را مي‏گفت و مرا رسوا مي‏نمود پس به فكر افتادم كه سيد را در خارج از تهران تلف نموده و پس از آن جنجال برپا نمايم. لذا به خدمت شاه رسيدم و گفتم: آيا سيدي كه در تبريز است و ادعاي صاحب الزماني مي‏كند راست مي‏گويد؟ شاه گفت: به وليعهد نوشتم كه با حضور علما تحقيقاتي از او بنمايد. من مترصد بودم تا خبر رسيد كه وليعهد او را احضار و در جواب علما عاجز و درمانده شده و در همان مجلس توبه مي‏نمايد، پس من ديدم كه حقيقتاً زحمات چندين ساله‏ام از بين رفته پس به شاه گفتم: اشخاص دروغگو و مزدور را بايد به سزاي خود رسانيد". نقاشي قنسول روس از جسد باب عباس افندي (عبد البهاء) در مقاله سياح مي‏نويسد: "روز ثاني قنسول روس با نقاشي حاضر شد و نقش آن دو جسد را (جسد باب و محمدعلي نامي از طرفدارانش) به وضعي كه در خندق افتاده بود برداشت". جسد و قبر باب درباره جسد و قبر باب نيز در بين بابيان اختلافاتي به چشم مي‏خورد چنانچه برخي از آنان معتقدند جسد او به "حيفا" برده شده و بعضي مانند ميرزاجاني در كتاب نقطة الكاف قائلند كه در تبريز به خاك سپرده شده و مي‏نويسد: "جسم همايون آن سرور را دو روز و دو شب در ميدان انداخته بعد از آن، احبا جسم را با حرير سفيد پيچيده و نعش را در قبر نهادند و خلاصه آن كه الحال اين امر مستور است و هر كس نيز بداند بر او حرام است اظهار آن تا زماني كه حضرت خداوند مصلحت در اظهار آن بداند". و امّا آيتي در كتاب كشف الحيل اين گونه مي‏نگارد كه: "جسد باب در همان تبريز در محلي مجهول و در اطراف خندق مدفون بود و استخوان آن هم خاك شده و كسي راهي به آن نجسته است و اين كه بهائيان گويند استخوان او را به حيفا آورده ‏اند و در آن جا دفن كرده ‏اند يك گفتار دور از حقيقت است كه خود من تا چندي باور داشتم و در كتاب تاريخم نوشتم ولي با تجديد نظر يقين كرده ‏ام كه استخوان باب به حيفا نرفته و در تبريز خاك شده است". و امّا در مناهج المعارف (فرهنگ عقايد شيعه) اين عبارت آمده است: "القيت جثته الخبيثة عند الكلاب العاوية فاكلن السمكة حتّي رأسها". 

كتاب‏هاي باب

كتاب‏هايي كه سيد علي‏محمد باب در طول زندگي و تبعيد و زندان نوشته است عبارتند از: 1 ـ احسن القصص (داراي 11 سوره و اولين آنها سوره الملك) در تفسير سوره يوسف است.

2 ـ زيارت جامعه (محتوي دو زيارت كه با خواندن آنها ائمه اطهار - عليهم السلام - زيارت مي‏شوند).

3 ـ دلايل السبعه (در دو قسمت عربي و فارسي).

4 ـ پنج شأن.

5 ـ صحيفه عدليه.

6 ـ الواح خط (شامل 20 لوح به خط خودش و سيد حسن يزدي كاتبش).

7 ـ رساله للثمره.

8 ـ نه جزوه در تفسير سوره بقره، حمد، توحيد، قدر، عصر و ...

9 ـ بيان عربي.

10 ـ بيان فارسي.

به جميع كتاب‏هاي باب (بيان) گفته مي‏شود.

ماجراي بدشت شاهرود امروز (نسخ اسلام !)

در صفحات قبل راجع به سه تن از پيروان باب به نام‏هاي ميرزا يحيي نوري (صبح ازل) و ميرزا حسينعلي نوري (بهاء اللّه) و زرين تاج (قرة العين) مطالبي را ذكر كرديم و هم‏چنين گفته شد كه اين سه نفر در استمرار عقايد باب نقش بسزايي داشتند. يكي از وقايعي كه در ايام تبعيد و اسارت باب رخ داد ماجراي "بدشت" است كه از آن پس فصل تازه‏اي در ديانت بابيت باز شده است و عمده سران آن ماجرا نيز همين سه تن بوده‏اند. اكنون خلاصه واقعه را از كتاب قاموس توقيع منيع مبارك اشراق خاوري مي‏خوانيم؛ او مي‏نويسد: "در نزديكي شاهرود امروز، بدشت معلوم و مشهور است ... باري جمال مبارك (حسينعلي نوري) جمعي از اصحاب را كه بالغ بر 81 نفر بوده ‏اند مهمان كرده بودند، و آن انجمن براي دو منظور تشكيل شده بود؛ يكي براي استخلاص حضرت اعلي (علي محمد باب) از حبس ماكو مشورت كنند؛ و ديگر آن كه استقلال شرع بيان (سيد علي‏محمد) و نسخ شرع سابق (اسلام) ابلاغ شود ... بالاخره شرع بيان و نسخ شريعت اعلام شد (به اصطلاح بهائيان قيامت كبري پديد آمد زيرا آنها روز نسخ دين سابق و اعلام دين جديد را قيامت كبري مي‏خوانند)... تمام جمعيت در دوره توقفشان (كه 22 روز بوده) در بدشت به اسم تازه ‏اي موسوم شدند از جمله خود هيكل مبارك (حسينعلي) به اسم (بهاء اللّه)... در ايام اجتماع ياران در بدشت هر روز يكي از تقاليد قديمه الغاء مي‏شد. ياران نمي‏دانستند كه اين تعبيرات از طرف كيست! معدودي هم در آن ايام به مقام حضرت بهاء اللّه عارف بودند و مي‏دانستند كه او مصدر جميع اين تعبيرات است ... ناگهان حضرت طاهره (قرة العين) بدون حجاب با آرايش و زينت به مجلس ورود فرمودند. حاضرين كه چنين ديدند دچار وحشت شديد گشتند، همه حيران ايستاده بودند زيرا آنچه را منتظر نبودند مي‏ديدند، زيرا معتقد بودند كه حضرت (طاهره) مظهر حضرت فاطمه ـ سلام اللّه عليها ـ است و آن بزرگوار را رمز عفت و عصمت و طهارت مي‏شمردند، عبدالخالق اصفهاني دستمال را در مقابل صورت گرفت و از مقابل طاهره فرار كرد و فرياد زنان دور شد و چند نفر ديگر هم از اين امتحان بيرون آمدند و از امر تبري كرده و به عقيده سابق خود برگشتند ... از اجتماع ياران در بدشت مقصود اصلي كه اعلان استقلال امر مبارك بود حاصل گرديد." اين جريان را آيتي (آواره) در كتاب كواكب الدريه به صورت مفصّل‏تري چنين نقل مي‏كند: "در سال 1264 ه·· .ق. كبار اصحاب باب يك مصاحبه مهمّي و يك اجتماع و كنكاش فوق ‏العاده ‏اي در دشت بدشت كرده ‏اند كه موضوع عمده آن دو چيز بوده؛ يكي چگونگي نجات و خلاصي نقطه اولي (باب)؛ و ديگر در تكاليف دينيه و اين كه آيا فروعات اسلاميه تغيير خواهد كرد يا نه؟ مجمل از اين قضيه آن كه چون اصحاب از طهران به جانب خراسان ره فرسا شدند يك دسته به رياست قدوس (محمدعلي بابي) و باب الباب (ملاحسين بشرويه‏اي) از جلو و دسته ديگر به رياست بهاء اللّه و قرة العين از عقب مي‏رفتند. دشت به دشت رفتند تا به دشت بدشت رسيدند در آنجا چادرها زدند و خيمه ‏ها برپا كردند و بدشت محفل خوش آب و هوايي است كه واقع شده است بين شاهرود و خراسان و مازندران و نزديك است به محلي كه آن را هزار جريب مي‏گويند، و اگر چه اخبار تاريخچه در بسياري از مسائل بدشت ساكت است و افكار ناقلين در اين موضوع متشتت، ولي قدر مسلم اين است كه عمده مقصد اصحاب در اين اجتماع و كنكاش در موضوع آن دو مطلب بوده كه ذكر شد، چه از طرفي باب الباب به ماكو رفته محبوسيت نقطه اولي را ديده و آرزو مي‏نمود كه وسيله نجات حضرتش فراهم شود، و نيز قرة‏العين در اين اواخر باب مكاتبه با باب را گشوده همواره مراسله مي‏نمود و از توقيعات صادره از ماكو چنين دانسته بود كه وقت حركت و جنبش است، خواه براي تبليغ و خواه براي انجام خدمات ديگر و در هر صورت خاموش نبايد نشست. و امّا ... بهاء اللّه مكاتباتشان با باب استمرار داشت و چنان كه اشاره شد و بشود اكثر از اصحاب پايه قدرش را برتر از ادراك خود شناخته و مي‏شناختند و مشاوره با حضرتش را در هر امر لازم‏تر از همه چيز مي‏شمردند، و از طرف ديگر اكثر تكاليف مبهم و امور در هم بود. بعضي امر جديد را امري مستقيم و شرعي مستقل مي‏شناختند، و بعضي ديگر آن را تابع شرع اسلام در جزئي وكلّي مي‏دانستند و حتي تغيير در مسايل فروعيّه نيز جايز نمي‏شمردند، و بسياري از مسايل واقع شد كه تباين و تخالف كلي در انظار پيدا مي‏شد و غالباً قرة العين را حكم كرده، جواب كتبي يا شفاهي از او گرفته، قانع مي‏شدند و او نيز هر چند در ابتدا مستقلاً جوابي نمي‏داد و اقدامي نمي‏كرد و اگر چه سرّا هم بود بعد از مذاكره و مشاوره جوابي مي‏داد و اقدامي مي‏نمود. و بعضي از مورخين گفته‏اند حتي طلب كردن طاهره را به طهران و اقدام او به اين مسافرت براي مسأله بدشت بوده. خلاصه، اين دواعي سبب شد كه اصحاب در گوشه فراغت و دشت پر نزهت مجتمع ساختند ... . پس در باب نجات باب تصميم گرفتند كه مبلغين به اطراف بفرستند و احباب را دعوت به زيارت كنند كه هر كس براي زيارت حضرت به ماكو سفر كند و هر كسي را هر چه مقدور است بردارد و ماكو را تمركز دهند و از آنجا نجات باب را از محمد شاه بطلبند. اگر اجابت شد فبها، و الا به قوّه اجبار، باب را از حبس بيرون آورند؛ ولي حتي المقدور بكوشند كه امر به تعرض و جدال و طغيان و عصيان با دولت نكشد، و چون اين مسأله خاتمه يافت و از تصويب گذشت سپس در موضوع احكام فرعيه سخن رفت. بعضي را عقيده اين بود كه هر ظهور لاحق، اعظم از سابق است و هر خلفي، اكبر از سلف و بر اين قياس نقطه اولي، اعظم است از انبياي سلف و مختار است در تغيير احكام فرعيه. بعضي ديگر معتقد شدند كه در شريعت اسلام تصرف جايز نيست و حضرت باب مروج و مصلح آن خواهد بود. و قرة‏العين از قسم اول بوده، اصرار داشت كه بايد به عموم اخطار شود و همه بفهمند كه باب داراي مقام شارعيت است و حتي شروع شود بعضي تصرفات و تغييرات از قبيل افطار صوم رمضان و امثالها وا گر چه قدوس هم مخالف نبود ولي جرأت نداشت اين رأي را تصويب نمايد، زيرا هم خودش در تعصبات اسلاميه متعصب بود و به سهولت نمي‏توانست راضي بشود كه مثلاً صومي را افطار كند و هم توهّم از ديگران داشت كه قبول نكنند و توليد نفاق و اختلاف گردد؛ ولي قرة العين مي‏گفت اين كار بالاخره شدني است و اين سخن گفتني پس هر چه زودتر بهتر، تا هر كس رفتني است برود و هر كسي ماندني و فداكار است بماند. پس روزي قرة العين اين مسأله را طرح كرد كه به قانون اسلام، ارتداد زنان سبب قتل ايشان نيست، بلكه بايد ايشان را نصيحت و پند داد تا از ارتداد خود برگردند و به اسلام بگرايند؛ لهذا من در غياب قدوس اين مطلب را گوشزد اصحاب مي‏كنم اگر مقبول افتاد مقصد حاصل، و الا قدوس سعي نمايد كه مرا نصيحت كند كه از اين بي عقلي دست بردارم و از كفري كه شده برگردم و توبه نمايم. اين رأي نزد خواص پسنديده افتاد و در مجلسي كه قدوس به عنوان سردرد حاضر نشده و بهاء اللّه هم تب و زكامي عارضشان شده بود از حضور معاف بودند، قرة العين پرده برداشت و حقيقت مقصود را گوشزد اصحاب نمود. همهمه در ميان اصحاب افتاد. بعضي تمجيد نمودند و برخي زبان به تنقيد گشودند و نزد قدوس رفتند شكايت نمودند. قدوس به چرب زباني و مهرباني ايشان را خاموش كرد و حكم را موكول به ملاقات طاهره و استطلاعات از حقيقت فرموده و بعد از ملاقات، قرار اخير اين شد كه قرة العين اين صحبت را تكرار كند و قدوس را به مباحثه بطلبد و قدوس در مباحثه مجاب و ملزم گردد؛ لهذا روز ديگر چنين كردند و چنان شد كه منظور بود، امّا با وجود الزام و اقحام قدوس باز همهمه و دمدمه فرو ننشست و بعضي از آن سرزمين رخت بربستند و چنان رفتند كه ديگر برنگشتند، ولي آنها كه طاقت نياورده رفته بودند، سبب فساد شدند و جمعي از مسلمين بر حضرات تاخته، ايشان را مضروب و اموالشان را منهوب كرده، آنها را از آن حدود متواري كردند و آنها با همان تصميم كه در تمركز به ماكو داشتند از آنجا به سه جهت تقسيم شده، بهاء اللّه و جمعي به طهران، و طاهره با قدوس به مازندران، و باب‏الباب با معدودي اولاً به مازندران بعدا به خراسان رهسپار شدند." و اين چنين بود كه فرقه بابي وارد برهه جديدي شد و به عنوان يك شرع مستقل و ناسخ اسلام براي پيروان باب مطرح شد و همانگونه كه ملاحظه شد بعضي از قبول آن امتناع كردند كه از جمله آنها "ملا حسين بشرويه‏اي" اولين مريد باب است، چنانچه فاضل مازندراني در ظهور الحق مي‏نويسد: "ملا حسين بشرويه ‏اي كه حلقه اخلاص حضرت قدوس در گوش داشت در بدشت حاضر نبود، همين كه واقعات مذكوره به سمعش رسيد گفت: اگر من در بدشت بودم اصحاب آنجا را با شمشير كيفر مي‏نمودم." ولكن عباس افندي (عبدالبها) در مكاتبات مي‏نويسد: "جناب طاهره، اني انا اللّه را در بدشت تا عنان آسمان به اعلي الندا بلند نمود و هم‏چنين بعضي احباء در بدشت." و از اين جمله معلوم مي‏شود كه اصحاب بدشت مقام شارعيت را براي قرة العين و حسينعلي بهاء و نيز سيد علي‏محمد باب قايل بوده‏اند و از همين جهت است كه بعضي با نسخ اسلام موافقت كردند و قوانين دين جديد را پذيرفتند اگر چه دلايل و علل ديگري هم براي اين امر وجود داشت!!

قسمت‏هايي از كلمات سيد علي‏محمد باب

حال قسمت‏هايي از كلمات و احكام سيد علي محمد را كه در كتاب‏هاي مختلفش ذكر كرده است مي‏خوانيم. بعضي از كلمات او را نمي‏توان ترجمه كرد، زيرا مفهوم درستي ندارند و دليلش آن است كه كلمات عربي را بدون قاعده و اصول دستوري به هر صورت كه خواسته به دنبال يكديگر آورده است و تفسير و توضيح آنها ممكن نيست، براي مثال به كلمات او در بيان عربي‏اش اشاره مي‏كنيم: 1 ـ "يا خليل! بسم اللّه الاقدم الاقدم، بسم اللّه الواحد القدام، بسم اللّه المقدم، بسم اللّه القادم القدام، بسم اللّه القادم القدوم، بسم اللّه القادم القدمان، بسم اللّه القادم المتقدم، بسم اللّه المتقدم المتقدم، بسم اللّه القادم المتقادم ..." 2 ـ "بسم اللّه الاجمل الاجمل، بسم اللّه الجمل الجمل، بسم اللّه الجمل ذي الجمالين، بسم اللّه الجمل ذي الجملاء، بسم اللّه المجمل المجمل، بسم اللّه المجمل المجمل، باللّه اللّه الجمل ذي الجمالين، باللّه اللّه الجمل ذي الجملاء، باللّه اللّه الجمل ذي الجمالات، باللّه اللّه الجمل ذي الجملات ..." 3 ـ "بسم اللّه الابهي الابهي، الحمد للّه المشرق البراق و المبرق الشرق و المغرق الرفاق و الموفق الشفاق و المشفق الحقاق و المحقق الفواق و المفوق السباق و المسبق الشياق و المسمق اللحاق و الملق الرتاق ..." و در بيان فارسي مي‏نويسد: "تسبيح و تقديس بساط عز مجد سلطاني را لايق كه لم يزل و لا يزال

به وجود كينونيت ذات خود بوده و هست، و لم يزل و لا يزال به علوّ ازليت خود متعالي بوده، و از ادراك كل شي‏ء بوده و هست. خلق نفرموده آيه عرفان خود را هيچ شي‏ء الا بعجز كل شي‏ء از عرفان او، و تجلي نفرموده به شي‏ء الا به نفس او. از لم تزل متعالي بوده از اقتران به شي‏ء و خلق فرموده كلي شي‏ء را بشأني كه كل به كينيونيت فطرت اقرار كنند نزد او در يوم قيامت به اين كه نيست از براي او عدلي و نه كفوي و نه شبهي و نه قريني و نه مثالي، بل متفرد بوده و هست به مليك الوهيت خود، و متعزز بوده و هست به سلطان ربوبيت خود. نشناخته است او را هيچ شي‏ء حق شناختن و ممكن نيست كه بشناسد او را شي‏ء بحق شناختن، زيرا كه آنچه اطلاق مي‏شود بر او ذكر شيئيت، خلق فرموده است او را به مليك مشيت خود، و تجلي فرموده به او به نفس او در علو مقعد او، و خلق فرموده آيه معرفت او را در كنه كل شي‏ء تا آن كه يقين كند به اين كه او است اول و او است آخر و او است ظاهر و او است باطن و او است خالق و رازق و او است قادر و عالم و او است سامع و ناظر و او است قاهر و قائم و او است محيي و مميت و او است مقتدر و او است مرتفع و متعالي، و او است كه دلالت نكرده و نمي‏كند الاّ بر علوّ تسبيح او و سمّو تقديس او و امتناع توحيد او و ارتفاع تكبير او، و نبوده از براي او اولي به اوليّت خود، و نيست از براي او آخري الا به آخريت خود، و كلي شي‏ء بما قد قدر فيه او يقدر قد شي‏ء بشيئيته و حقّق بانيته، و به او بدع فرمود خداوند خلق كل شي‏ء را، و به او عود مي‏فرمايد خلق كل شي را، و اوست كه از براي او كل اسماء حسني بوده و هست، و مقدّس بوده كنه ذات او از هر بهايي و علايي، و منزه بوده جوهر مجد او از هر امتناعي و ارتفاعي، و او است اوّل و لا يعرف به، او است آخر و لا يوصف به، و او است ظاهر و لاينعت به، او است باطن و لا يدرك به، و او است اول من يوءمن بمن يظهره اللّه، و او است اول بمن ظهر".

نمونه‏اي از احكام باب

 حال نظري مي‏افكنيم به احكامي كه باب در كتاب‏ها و كلماتش آورده است. اگر چه در صحيفه عدليه به اين مطلب اقرار مي‏كند كه: "شريعت (اسلام) همه نسخ نخواهد شد بل، حلال محمد ( صلي اللّه عليه و آله) حلال الي يوم القيامة و حرام محمد حرام الي يوم القيامة" ولي عملاً در احكام باب مشاهده مي‏شود كه حلال به حرام و حرام به حلال تغيير پيدا كرده و احكام جديدي بيان شده است كه نمونه ‏اي از آنها ذيلاً آورده مي‏شود:

 1 ـ در باب ازدواج: "ولا يجوز الاقتران لمن لا يدخل في الدين"، يعني ازدواج بابي با كسي كه در دين بابيان نيست جايز نمي‏باشد"(بيان، باب 15) باب درباره ازدواج، رضايت پدر و مادر را شرط مي‏داند.

2 ـ عدد ماه‏ها: در احسن القصص مي‏گويد: "عدد ماه‏ها 12 است كه چهار ماه آنها از ماه‏هاي حرام است." ولي در بيان، باب 3 مي‏گويد: "عدد ماه‏ها 19 است و هر ماهي 19 روز مي‏باشد و جمع ايام سال به عدد "كل شي‏ء" است كه به حساب ابجد 361 روز است."

 3 ـ طهارت فضله موش و مني: "فضله موش پاك است و دوري از آن واجب نيست". (بيان، باب 17) "آب (مني) كه شما از آن آفريده شده‏ايد، خداوند آن را در كتاب پاك نمود".(بيان فارسي)

4 ـ جواز ربا: "و اذن فرموده خداوند تجار را در تنزيلي كه دأب است امروز مابين ايشان و بر آن كه تناقص و تزايد در معاملات خود قرار دهند". (بيان، باب 18)

5 ـ توليد نسل از راه ديگر: "بر هر شخص واجب شده كه ازدواج كند، تا نسل خدا پرست از او باقي بماند و بايد در اين راه جدّيت نمايد، و اگر مانعي در ايجاد نسل از يكي از طرفين بود جايز است براي هر يك از آنها با اجازه ديگري به وسيله ديگري ايجاد نسل نمايد و ازدواج با كسي كه در دين بيان نيست جايز نمي‏باشد". (بيان، باب 15)

6 ـ جواز استمناء: "قد عفي عنكم ما تشهدون في الرؤيا او انتم بانفسكم عن انفسكم تستمينون"، يعني بخشيده شده بر شما آنچه را كه در خواب مي‏بينيد (احتلام) و يا با بازي با خود استمناء مي‏نماييد. (بيان عربي، باب 10)

7 ـ تعدد زوجات: "ازدواج با دو زن جايز است و بيشتر جايز نيست". (صحيفة الاحكام)

8 ـ حرمت متعه: "خداوند ازدواج موقت را در اين دوره پاك، حرام كرده است و مردم را از هواپرستي منع نموده است". (بيان، باب 7)

 9ـ ازدواج با اقارب: "و لقد اذن اللّه بين الاخ و اخته"، يعني و اجازه ازدواج بين خواهر و برادر داده است. (شؤون خمسه)

10 ـ سن ازدواج: "بر پدران و مادران نوشته شده كه بعد از يازده سال پسر و دختر خود را ازدواج دهند". (لوح هيكل، ضميمه بيان عربي) "چون سن ذريّات به يازده برسد بايد ازدواج كنند، ولي اگر پسر 11 ساله و دختر 10 ساله باشد بهتر است". (صحيفة الاحكام)

11 ـ دفن اموات: "اموات خود را در بلور يا سنگ‏هاي محكم قرار دهيد و دفن كنيد، يا در ميان چوب‏هاي سخت و لطيف گذاشته و دفن نماييد، و انگشترهايي كه منقوش به آيه باشد در دست آنها كنيد".(بيان، باب 32)

12 ـ حرمت خريد و فروش عناصر اربعة: "عناصر اربعه (آب، خاك، آتش، باد) را خريد و فروش نكنيد". (بيان عربي)

13 ـ نماز: "نماز عبارت از آن است كه 19 بار در روز با وضو رو به قبله بايستيد و اين آيه را بخوانيد: "شهد اللّه انه لا اله الاّ هو له الخلق و الأمر".(آئين باب) "بعضي نماز را چنين تقسيم كرده‏اند: نماز كبير و نماز وسطي و نماز صغير، و نماز كبير در هر 24 ساعت يكبار خوانده مي‏شود، نماز صغير، تنها دو سطر دعا است كه فقط هر روز خوانده مي‏شود، نماز وسطي هم يك ركعت است كه در صبح و ظهر و شام خوانده مي‏شود". (آئين باب)

14 ـ حرمت نماز جماعت: "نماز با جماعت حرام است مگر در نماز با ميت كه اجتماع براي نماز مي‏كنيد، ولي قصد افراد مي‏نماييد". (بيان فارسي)

15 ـ روزه: "19 روز و در ماه (علاء) كه نوزدهمين ماه مي‏باشد است و عيد فطر همان عيد نوروز، و حد روز از طلوع آفتاب تا غروب آن است". (بيان، باب 18)

16ـ علم و دانش: "فلتمحون كل ما كتبتم و لتستدلن بالبيان"، يعني آنچه كه تا كنون نوشته ‏ايد نابود كنيد و حتماً به كتاب بيان استدلال نماييد. (بيان عربي، باب 6). "لايجوز التدريس في كتب غير البيان ... . و ان ما اخترع من المنطق و الاصول و غيرهما لم يوءذن لأحد من المؤمنين"، يعني تدريس در كتاب‏هاي غير از كتاب بيان روانيست و آنچه كه اختراع شده به نام منطق و اصول و غير آن دو براي احدي از موءمنان اذن داده نشده. (بيان عربي، باب 10). "نهي عنكم في البيان ان لا تمكلن فوق عدد الواحد من كتاب و ان لم تملكتم فليزمنكم تسعة عشر مثقالاً من ذهب احدا في كتاب اللّه لعلكم تتقون"، يعني در كتاب بيان از شما نهي مي‏شود كه مالك زيادتر از 19 كتاب شويد و اگر بيش از 19 كتاب داشتيد بر شما (براي هر كتاب) 19 مثقال طلا (به عنوان كفاره) واجب مي‏گردد، اين حدي است در كتاب خدا شايد پرهيزكار گرديد. (بيان عربي، باب 7) "واجب است هر كتابي كه 202 سال (مطابق با اسم علي‏محمد) از استعمال آن گذشت مالك آن را تجديد كند يا آن را نابود سازد و يا به شخصي عطا نمايد". (بيان فارسي، باب اول) قداست و حرمت عدد 19 در بيان "نوزده روز در آخر سال روز گرفته و ذكر خدا كنيد". (بيان، باب 8) "بر هر شخص واجب است كه براي وارث خود 19 ورقه كاغذ لطيف و 19 انگشتري كه بر آنها اسامي خدا منقوش شده باقي گذارد". (بيان، باب 8) "براي شهري مهريه زياد تر از 95 مثقال طلا و براي دهاتي زيادتر از 95 مثال نقره جايز نيست و در هر دو صورت بايد كمتر از 19 مثقال نباشد". (بيان، باب 7) "هرگاه ‏شخصي‏ كسي ‏را عمدا محزون‏ كرد بايد 19مثقال طلابدهد".(بيان،باب 18) "اگر شخصي كسي را براي سفر مجبور كند، يا بدون اجازه او داخل خانه او شود يا بدون اجازه او را از خانه ‏اش خارج سازد تا 19 ماه زن او بر او حرام خواهد بود". (بيان، باب 16) "اگر معلمي چوبي بر گوشت و بدن بچه‏ اي زد، زن او تا 19 روز بر او حرام مي‏شود، اگر چه از روي فراموشي بزند و اگر زن نداشته باشد بايد 19 مثقال طلا به آن بچه بدهد". (بيان، باب 11) "

اسامی سال و ماه و روز

هر سال به عدد (كل شي‏ء) (كه به حساب ابجد 361 مي‏باشد) است و هر سال عبارت از 19 ماه و هر ماهي 19 روز است". (بيان، باب 3) عدد و نام ماه‏ها در دين باب فاضل قائيني در كتاب دروس الديانة نام ماه‏ها را به اين ترتيب ذكر كرده است:

1ـ شهرالبهاء. 2ـ شهرالجمال. 3ـ شهر الجلال. 4ـ شهر العظمة. 5ـ شهر النور. 6ـ شهر الرحمة. 7 ـ شهر الكلمات. 8 ـ شهر الكمال. 9 ـ شهر الاسماء. 10 ـ شهر العزة. 11 ـ شهر المشية. 12 ـ شهر القدرة. 13 ـ شهر العلم. 14 ـ شهر القول. 15 ـ شهر المسائل. 16 ـ شهر الشرف. 17 ـ شهر السلطان. 18 ـ شهر الملك. 19 ـ شهر العلاء. آيتي (آواره) در كتاب كشف الحيل مي‏نويسد: "و هم‏چنين است اسم روزها و سال را به حروف ابجد حساب مي‏كنند و چون 361 مي‏شود، ايام 5 روز كه زياد مي‏آيد را ايام (هاء) و زوائد ناميده و آنها را (عطا و فيض) ملقب كرده‏اند و مثلاً بنابراين تاريخ 25/8/1310 از شهر رجب 1350 كه تاريخ تحرير (كشف ‏الحيل) است مي‏شود: في يوم العلم من شهر القدرة من سنة (السل) من سنين البيان كه سال 90 ظهور باب است".

سوء قصد به ناصر الدين شاه

 ناصرالدين شاه چهارمين شاه قاجاريه است. وي پس از چهل و نه سال سلطنت در ايران در روز هفدهم سال 1313 قمري به ضرب تپانچه ميرزا رضا كرماني از پاي درآمد و كنار مرقد حضرت عبدالعظيم در شهر ري مدفون شد. چندي پس از اعدام سيد علي‏محمد باب تعدادي از بابيان تصميم گرفتند كه انتقام خون او را از ناصرالدين شاه بگيرند، بنابراين با طرح نقشه ‏اي به او حمله كردند ولي تير آنها به خطا رفته و ناصرالدين شاه جان سالم بدر برد و پس از اين واقعه دستور داد كه تعدادي از سران بابيه را دستگير كنند. آيتي در كوالب الدريه ماجرا را اين چنين تعريف مي‏كند: "شش نفر از بابي‏هاي متعصب كه از آن جمله ملا صادق ترك بود در نياوران شميران به طرف ناصر الدين شاه تيراندازي كردند، و بعد نيز با قمه و غداره به شاه حمله بردند و او را مجروح نمودند ولي موفق به قتل ناصرالدين شاه نشدند.

پناهندگی به سفارت روس

ناصرالدين شاه بعد از اين واقعه در صدد دستگيري و نابودي بابي‏ها برآمد". از جمله كساني كه مورد تعقيب قرار گرفت حسينعلي نوري (بهاء اللّه) بود كه در لواسان به عنوان ميهماني به خانه صدر اعظم(ميرزا آغاخان نوري) رفته بود و هنگامي كه او را به دربار احضار كردند از لواسان به قصد نياوران و مقر حكومتي شاه حركت كرد ولي در بين راه در محل زرگنده به سفارت روس متوجه شده و به آنجا پناهنده شد. اين جريان را شوقي افندي نوه دختري حسينعلي بهاء در قرن بديع خود شرح داده است و نيز در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اين گونه نوشته شده است: "حسينعلي بهاء پس از ترور شاه و توقيف عده‏اي از سران بهايي چند روز پنهان ماند و آنگاه از اختفاء بيرون آمد روز ديگر سواره به اردوي شاه كه در نياوران بود رفتند، در بين راه به سفارت روس كه در زرگنده نزديك نياوران بود رسيد. ميرزا مجيد، منشي سفارت روس (شوهر خواهر حسينعلي) از آن حضرت مهماني كرد و پذيرايي نمود. جمعي از خادمانِ حاجي عليخان حاجب الدوله، بهاء اللّه را شناختند و او را از توقف بهاء اللّه در منزل منشي سفارت روس آگاه ساختند، حاجب الدوله فورا مراتب را به عرض شاه رسانيد، ناصر الدين شاه فورا مأمور فرستاد تا بهاء اللّه را از سفارت روس تحويل گرفته به نزد شاه بياورند، سفير روس دالگوركي از تسليم بهاء اللّه به مأمورِ شاه امتناع ورزيد و به آن حضرت گفت: به منزل صدر اعظم برويد و كاغذي به صدر اعظم نوشت كه بايد بهاء اللّه را از طرف من پذيرايي كني و در حفظ اين امانت بسيار كوشش نمايي و اگر آسيبي به بهاء اللّه برسد و حادثه ‏اي رخ دهد شخص تو مسؤول سفارت روس خواهي بود". در هر صورت، ميرزا حسينعلي بهاء را دستگير كرده و از طرف حكومت به زندان انداختند تا واقعه سوء قصد و مسبب اصلي آن مشخص شود ولي در اين حال هم باز پشتيباني سفارت روس باعث نجات وي از زندان شد چنانچه در تلخيص تاريخ نبيل زرندي آمده است: "قنسول روس كه از دور و نزديك مراقب احوال او بود و از گرفتاري حضرت بهاء اللّه خبر داشت پيغامي شديد به صدر اعظم فرستاد و از او خواست كه با حضور نماينده قنسول روس و حكومت ايران تحقيقات كامل درباره بهاء اللّه به عمل آيد و شرح اقدامات و سوءال و جواب‏ها كه به وسيله نمايندگان به عمل مي‏آيد در ورقه نگاشته شود و حكم نهايي درباره آن محبوس بزرگوار اظهار گردد. صدر اعظم به نماينده قنسول وعده داد و گفت: در آينده نزديكي به اين كار اقدام خواهد كرد، آنگاه وقتي معين نمود كه نماينده قنسول روس با حاجب الدوله و نماينده دولت به سياه‏چال بروند. مقدمتاً جناب عظيم (ملا شيخ علي ترشيزي) را طلب داشتند و از محرك اصلي و رئيس واقعي سوال كردند، جناب عظيم گفتند: رئيس بابيه همان سيد باب بود كه او را در تبريز مصلوب ساختيد، من خودم اين خيال را مدت‏ها است در سر داشتم كه انتقام باب را بگيرم، محرك اصلي خود من هستم، اما ملا صادق تبريزي كه شاه را از اسب كشيد، شاگرد شيريني فروش بيش نبود كه شيريني مي‏ساخت و مي‏فروخت و دو سال بود كه نوكر من بود و خواست كه انتقام مولاي خود را بگيرد ولي موفق نشد. چون اين اقرار را از عظيم شنيدند، قنسول و نماينده حكومت اقرار او را نوشته به ميرزا آقاخان خبر داد و در نتيجه حضرت بهاء اللّه از حبس خلاص شدند".

تبعيد به عراق

پس از آزادي از زندان، حكومت وقت تصميم گرفت كه حسينعلي بهاء و برادرش ميرزا يحيي را به عراق تبعيد كند تا ديگر مجالي براي اغتشاش نداشته باشند كه اين مطلب در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اينگونه آمده است: "حكومت ايران بعد از مشورت به حضرت بهاء اللّه‏ امر كرد كه تا يك ماه ديگر ايران را ترك نمايند و به بغداد سفر كنند، قنسول روس چون اين خبر را شنيد از بهاءاللّه‏ تقاضا كرد به روسيه بروند و دولت روس از آن حضرت پذيرايي خواهند نمود... بهاء اللّه‏ قبول ننمودند و توجه به عراق را ترجيح دادند و در روز اوّل ماه ربيع الثاني 1269 هجري به بغداد عزيمت فرمودند، مأمورين دولت ايران و نمايندگان قنسول روس تا بغداد با حضرتش همراه بودند." و خود حسينعلي بهاء در كتاب اشراقات مي‏نويسد: "اين مظلوم از ارض طاء (طهران) به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ايران و روس هر دو ملتزم ركاب بودند." و در جايي ديگر در همين كتاب مي‏نگارد: "خرجنا من الوطن و معنا فرسان من جانب الدولة العلية الايرانية و دولة الروس الي ان وردنا العراق بالعزة و الاقتدار." حسينعلي بهاء پس از مدتي كه در بغداد ماند روانه سليمانيه شد و در آنجا درس‏هايي را از عرفان و تصوف فرا گرفت (و مدّتي به نام درويش محمّد با لباس مبدل در سليمانيه به سر برد كه به شرح آن نمي‏پردازيم). دو سال بعد حسينعلي بهاء باز به بغداد برگشت و اين در حالي بود كه هنوز طوق بندگي و پيروي از برادرش ميرزا يحيي صبح ازل را برگردن داشت و خود او در كتاب ايقان علّت برگشتش را چنين ذكر مي‏كند: "قسم به خدا كه مهاجرتم را خيال مهاجرت نبود، و مسافرتم را اميد مواصلت نه، و مقصود جز اين نبود كه محل اختلاف احباب شوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم ... باري تا آن كه از مصدر امر (ميرزا يحيي) حكم رجوع صادر شد و لابداً تسليم نمودم و راجع شدم."

وصيتنامه باب به ميرزا يحيي صبح ازل

 همان گونه كه گفته شد ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي كه هر دو فرزندان ميرزا عباس نوري بودند از برجسته ‏ترين اصحاب و ياران باب بودند و باب نيز به آنان نظر داشته است، مخصوصاً در وصيتنامه ‏اي كه به ميرزا يحيي مي‏نويسد او را به عنوان خداي بعد از خودش نام مي‏برد، متن وصيتنامه او چنين است: "اللّه‏ اكبر تكبيراً كبيراً، هذا كتاب من عنداللّه‏ الي اللّه‏ المهيمن القيوم، قل كلٌ من اللّه‏ مبدئون، قل كلّ الي اللّه‏ يعودون، هذا كتابٌ من علي قبل نبيل، ذكر اللّه‏ العالمين الي من يعدل اسمه اسم الوحيد ذكر اللّه‏ للعالمين، قل كلّ من نقطة البيان ليبدئون، اَن يا اسم الوحيد فاحفظ ما نزل في البيان و أمر ربه فانك لصراط حق عظيم." يعني: "خدا از همه چيز بزرگ‏تر است ـ اين نامه‏اي از طرف خداي مهيمن و قيوم به سوي خداي مهيمن و قيوم است، بگو همه از خدا ابتدا شده‏اند و همه به سوي خدا بازگشت مي‏كنند، اين نامه‏اي است از علي قبل نبيل (به ابجد محمد 92 مي‏شود و نبيل هم مي‏شود 92) كه ذكر خدا براي جهانيان است به سوي كسي كه نامش مطابق با وحيد است (وحيد به ابجد 28 است و يحيي هم به استثناي الف آخرش 28 است). بگو همه از نقطه بيان ابتدا مي‏شوند اي نام وحيد، حفظ كن آنچه را كه در بيان نازل شد و به آن امر كن، پس تو در راه حق بزرگ هستي"(مقدمه نقطة الكاف). كلمات ميرزا يحيي صبح ازل ميرزا يحيي نيز مانند باب كلماتي را به سبك كلمات عرفاني و معنوي ايراد نموده كه با دقت نظر مي‏توان دريافت كه در اول امر بهائيت هنوز بويي از عقايد اسلامي از اين كلمات استشمام مي‏شود، و اصطلاحاتي در آنهاست كه حاكي از يك سبك مشترك گفتاري و نوشتاري در بين سران اين فرقه است كه سعي مي‏كرده‏اند كلمات را به هم پيچيده و مغلق ادا كرده و در قالب مخصوصي آن را بيان كنند. حال به قسمتي از كلمات يحيي صبح ازل نظر مي‏كنيم: "هو الحق الممتنع السلطان، سپاس بي قياس و حمد معري از شائبه ريب و رفتار، مرذات باري تعالي را سزاست كه لم يزل محسوس به حس و حركت و فنا و زوال و عدم وجود و ظهور و بطون و عرفان و وجدان نبوده و لايزال مجسم شناخته نخواهد شد، نظر نموده در شؤونات انبياء عليهم الصلاة و السلام كه هيچ يك دعوي شناختن ذات خداوندي را ننموده، كذلك حضرت محمدي گفتار ما عرفناك حق معرفتك جاري فرموده، دعواي ادراك ذات الهي نفرموده، چنان كه نص آيات كريمه و احاديث شريفه بوده، نظر به سوره توحيد نموده كه چگونه جاري شده و نص بوده بر شناختن ذات الهي، چه اگر كسي شريك با خداوند بوده "قل هو اللّه‏ احد" گفته نمي‏شود و اگر شؤونات بشري مي‏بود "اللّه‏ الصمد" ذكر نمي‏گرديد و اگر توليد مي‏شد و از ذات مقدس او چيزي حادث مي‏گشت "لم يلد و لم يولد" اطلاق نمي‏شد و اگر با خداوند كس مقترن و معادل مي‏گشت "ولم يكن له كفواً احد" در كلام خداوندي نازل نمي‏گشت ..." تا وقتي كه به كلمات حظاير قدس حظيرة القدس مي‏رسد و مي‏گويد: "هو الحق المستعان، هنگام روح و ريحان و عزّ و امتنان در مواقع جليان تجلي الهي است، افئده خويش را مستشرق به شوارق قدس الهي نموده، ارواح و انفس و اجساد روح خود را بدين مياه احديت زنده نماييد و از حظاير قدس ربّاني ريان شده، به مياه سبحاني شاداب شوند زيرا كه جليان حقيقت از افق لن‏تراني طالع و ساطع گرديد و تجلّيات عظمت از مطالع لن‏يعرف ولن‏يوصف، لائح و لامع گشت. هر ذره، روحي پديد آورد و هر شيئي ريحاني از مواقع تجلّيات آشكار گردانيد. قوله: لما النور تجلّي و الامر قددني و رجع الي اله كل واحد و استرجع اليه ما خلق و من اله الاّ اللّه‏ و له الملك بيده الامر يفعل ما يشاء و هو الحكيم الخبير. اي دوستان دايره فضل و محبان مطالع عدل! در اين ايام كه شاهين در پرواز و عنقاي نفس در سوز و گداز است، سمندروار برگرد آتش عدل گرديده، خود را در سبيل محبّت و مودّت از غير محبوب محترق سازند، چه اگر بدين نار حقيقي مضطرم نشده هر آينه از لقاي حقيقت محبوب محجوب خواهند شد. اقوال مضريه سبب احتجاب نباشد و اشارات كاذبه موءتفكه باعث بر ابتعاد نگردد، چه شيطان رجيم از تلبيس خود از حق محجوب گشت و خود بيني و غرور جاهليّت از آدم روحاني محتجب گرديد، و هر آن كه خود بيني در عوالم خود نموده، محتجب از مواقع تجلّيات الهي گرديد". "هو المرهوب المستعان، آفتاب حقيقت معنوي در افق اوج ازليّت در استطاع و اشراق است و كواكب عزّ و عظمت حقيقي الهي در فوق سماء رفعت و احديّت در شعاع و التياق. از وساوس شيطاني گذشته و از دسائس ظلماني رهيده، و چون ظلمتيان در وادي ظلمت و حيرت، نيست نگرديد. ذلكم ما يوصيكم به يومئذٍ ان انتم في ايامه تتفكرون. الحمد كه حضرت باري تقدس و تعالي چون شما مستجيران را در ارض وجود موجود فرموده، زشت و زيبا را درك نموده، نور و ظلمت را مشاهده مي‏نمايد، ايقظوا من مثلكم عن رقدة لعلكم بآيات اللّه‏ يوم العدل لترزقون، هر نفس به متاع ذاتي خود مغرور گشت و از لقاي حق محتجب گرديد و دور از لحظات قرب ماند، چون در ذات او خودبيني و غرور بود، از اين سبب جليان الهي در نفس فناي او هويدا نگشت و فؤاد ذات او رخشان نگرديد و ظلمت با او معروف گرديد و در حجاب افكيه خود محتجب گشت و در ظلام موءتفكات خود در ابتعاد ماند و تجلّيات رباني در نفس و فؤاد او ظاهر نگشت و نفحات سبحاني در دَوات و روح او باهر نگرديد، لذلك خداوند عادل دوستان خود را بيدار فرمود و محبان خويش را از ضلالت رهايي بخشود".

نزاع و اختلاف

 ميرزايحيي و حسينعلي پس از مدّتي كه هر دو برادر در بغداد به سر بردند ناگاه بين آنان اختلافات و منازعاتي در گرفت و هر كدام ديگري را متهم به چيزي ساختند و اين مشاجرات چندان زياد شد كه حسينعلي سر از فرمان برادرش تافت و او را متهم به تصرف در حريم سيد علي‏محمد باب كرد چنان كه در كتاب بديعش مي‏گويد: "علت و سبب كدورت جمال ابهي (حسينعلي) از ميرزا يحيي و اللّه‏ الذي لا اله الا هو اين بود كه در حرم نقطه (سيد علي‏محمد) روح ما سواه فداه تصرف نمود. با اين كه در كل كتب سماوي حرام است، و بي‏شرمي او به مقامي رسيد كه ... دست تعدي به حرم مظهر مليك علام (باب) گشود، فاُفٍّ له و لوفائه، و كاش به نفس خود قناعت مي‏نمود، بلكه او را بعد از ارتكاب خود وقف مشركين نمود و جميع اهل بيان شنيده، مي‏دانند سيئات او را." به موجب اين سخن و اتهام، حسينعلي برادرش را مرتد از دين باب و طرفداران او را مشرك ناميد و از همين جا عده ‏اي از بابيان از راه ميرزا يحيي برگشتند و به سوي حسينعلي متمايل شدند و عده‏اي هم بر همان راه باقي مانده و ميرزا يحيي را رها نكردند. دولت عثماني كه اين اختلاف و كشمكش را نمي‏توانست در بغداد تحمل كند آنان را به "ادرنه" روانه كرد، امّا در آنجا نيز تنور مخامصه و مجادله گرم بود تا جايي كه فحّاشي‏هاي دو برادر به يكديگر شدت گرفت، چنان كه خود حسينعلي در بديع به اين مطلب اذعان نموده كه: "افتضاحي در اين ارض برپا شد كه يكي از قنسول‏هاي اين ارض تعجب كرد و به شخصي ذكر نمود كه امر عجيبي واقع شده و جميع اعاجم (عجم‏ها) به شماتت برخاستند كه در اين طايفه عفت و عصمت نيست." و در جايي ديگر مي‏گويد: "... مسلم است كه ازل (ميرزا يحيي) به اكل و شرب و تصرف در ابكار و نساء مشغول بوده و اعمالي كه واللّه‏ خجالت مي‏كشم از ذكرش، مرتكب." و به تبع اين سخنان پيروان اين دو برادر هم اتهاماتي را متوجه يكديگر ساختند چنان كه اشراق خاوري در كتاب رحيق مختوم مي‏نويسد: "براثر زهر،ارتعاش ‏حاصل ‏شد و دست‏هاي‏ حضرت‏ بهاءاللّه‏ تاآخرحيات مي‏لرزيد." و اين سخن به اين جهت گفته شده كه بهائيان معتقدند ميرزا يحيي به قصد كشتن برادر به او زهر خورانيده است. تبعيد دو برادر از طرف حكومت عثماني دولت عثماني كه جار و جنجال دو طرف را نظاره مي‏كرد و هتك حرمت پيروان آن دو را نسبت به يكديگر مي‏ديد و از طرفي نمي‏خواست در مملكت او بلوايي بپا شود ناچار تصميم گرفت كه بين آنان جدايي بيندازد، بنابراين حسينعلي را به عكا (يكي از شهرهاي فلسطين) و ميرزايحيي را به قبرس تبعيد كرد. آيتي در كواكب الدريه مي‏نويسد: "حسينعلي را با 73 نفر از پيروانش به عكا و ميرزا يحيي را با سي نفر از پيروانش به قبرس تبعيد كرد و از اينجا بود كه فرقه بابي به دو فرقه ازلي ـ طرفداران ميرزا يحيي صبح ازل ـ و بهايي ـ طرفداران حسينعلي بهاء اللّه‏ ـ منشعب شد". مقام من يظهره اللّه‏ يكي از عقايدي كه باب آن را در ميان بابيان رايج كرد عقيده به شخصي بود كه بعد از باب ظهور مي‏كند. خود او در كتاب بيان، باب 6 وقت ظهور من يظهره اللّه‏ را اينطور عنوان مي‏كند: "من يظهره اللّه‏ بعد از عدد مستغاث بيايد (كه به حساب ابجد 2001 است)." و همين امر موجب اختلاف بين حسينعلي و ميرزا يحيي در ادرنه گشت زيرا حسينعلي خود را همان من يظهره اللّه‏ مي‏پنداشت. عباس افندي (عبدالبهاء) در مقاله سياح مي‏نويسد: "جانشيني ميرزا يحيي جنبه ظاهري داشت و اين نقشه حسينعلي و تصويب باب بدين منظور بود كه چند صباحي يحيي به اين اسم و رسم اشتهار يابد تا حسينعلي از گزند دشمنان مصون بماند." و در كتاب جمال ابهي آمده است: "منظور از بابيت، مأموريت از ناحيه حسينعلي بهاء بوده است و منظور او از قائم همان حسينعلي است." و اين گونه بهائيان ظهور باب را مقدمه‏اي براي اعلان ظهور بهاء مي‏دانند و دين باب را نيز منسوخ مي‏شمارند زيرا هنگامي كه حسينعلي بهاء خود را حائز اين مقام دانست همان ادعاهاي باب را تكرار نموده و تا درجه خدايي و شارعيت خود را بالا برد. حال نگاهي به اين ادعاها مي ‏افكنيم.

 ادعاي بندگي حسينعلي

حسينعلي در كتاب مبين مي‏گويد: "سبحان‏الذي نزل علي‏عبده من‏سحاب‏القضا سهام البلاء، و يراني في صبرٍ جميل." يعني، پاك و منزه است آن خدايي كه بربنده‏اش (حسينعلي) نازل كرد از ابر قضا تيرهاي بلا را، و مرا در صبر و بردباري نيك ديد. و در جاي ديگر مي‏گويد: "يا الهي هذا الكتاب اريد ان ارسله الي السلطان و انت تعلم بأنّي ما اردت منه الا ظهور عدلك لخلقك." يعني، خدايااين‏نامه‏اي‏است‏كه‏مي‏خواهم آن‏رابراي‏سلطان(ناصرالدين‏شاه) بفرستم و تو مي‏داني كه قصدي از اين نامه جز آشكار ساختن عدالت تو براي خلق تو ندارم. ادعاي رجعت حسينعلي حسينعلي بهاء از رجعت خود گاهي با نام رجعت حسيني و گاهي با من يظهره اللّه‏ ياد مي‏كند ولي در خطابي كه در كتاب مبين به "پاپ" كرده است رجعت خود را رجعت مسيح مي‏نامد: "يا باباً! اخرق الاحجاب، قد اتي رب الارباب في ظل السحاب، كذلك يأمر القلم الاعلي من لدن ربك العزيز الجبّار، انه أتي من السماء مرة اخري كما أتي أول مرة اياك ان تعترض عليه." يعني، اي پاپ! ابرهاي غفلت را پاره كن، رب الارباب در سايه ابر آمد. اينطور تو را امر مي‏كند قلم اعلي از طرف پروردگار عزيز و مقتدر، اين كه او (مسيح) يك بار ديگر از آسمان آمد چنان كه در مرتبه اول از آسمان آمد. بپرهيز از اين كه به او اعتراض كني." ادعاي رسالت و پيامبري حسينعلي او در كتاب اقدس مي‏نويسد: "قل يا ملاءالبيان لاتقتلوني بسيوف‏الاعراض،تاللّه‏كنت‏نائماًايقظني‏يدالارادة ربكم الرحمن، و امرني بالنداء بين الارض و السماء ليس هذا من عندي لو أنتم تعرفون." يعني، اي گروه بابيان! مرا با شمشيرهاي اعراض و دوري به قتل نرسانيد، سوگند به خدا خوابيده بودم كه دست اراده خداوند مهربان مرا بيدار كرد و امر كرد مرا كه بين زمين و آسمان ندا كنم. اين (ادعا) از خودم نيست اگر شما بدانيد." و در كتاب اشراقات خطاب به ناصرالدين شاه مي‏گويد: "اي پسر سلطان! جناب شما پيش از اين مرا ديده بوديد، يكي از مردان عادي بودم و اگر امروز بيايي مرا با نوري مي‏بيني كه هيچ‏كس نمي‏داند كي او را ظاهر ساخته، و يا آتشي مي‏بيني كه كسي نمي‏داند كه آن را افروخته است، لكن مظلوم (حسينعلي) مي‏داند و مي‏شناسد و مي‏گويد: دست اراده خداوند كه پروردگار جهانيان است او را روشن ساخته است." ادعاي خدايي حسينعلي بالاخره دركتاب مبين درچندين موضع خود را خدا مي‏شمارد و چنين مي‏نگارد: "اسمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعة المحنة و الابتلاء من صدرة القضا انه لا اله الا انا المسجون الفريد." يعني، بشنو آنچه كه از شطر بلا بر بقعه محنت و گرفتاري از سينه قضا وحي مي‏شود كه نيست خدايي جز من زنداني تنها. و در جايي ديگر مي‏گويد: "انّ الذي خلق العالم لنفسه منعوه ان‏ينظر الي‏احد من احبائه، ان هذا الاّ ظلم مبين." يعني، آن خدايي كه جهان را براي خودش خلق كرده او را منع مي‏كنند كه به يكي از دوستانش بنگرد، اين ظلم آشكاري است. "انه يقول حينئذٍ انّني انا اللّه‏ لا اله الا انا كماقال النقطة من قبل و بعينه يقول من يأتي من بعد". يعني، او (حسينعلي) در اين زمان مي‏گويد: من همان خدايم و خدايي جز من نيست چنان كه نقطه (علي‏محمد) نيز از پيش مي‏گفت و كسي كه بعد از اين مي‏آيد بعينه همين را خواهد گفت. "قل لا يري في هيكلي الا هيكل اللّه‏، و لا في جمالي الاّ جمال اللّه‏، و لا في كينونتي الا كينونته، و لا في ذاتي الا ذاته و لا في حركتي الا حركته و لا في سكوني الا سكونه، و لا في قلمي الا قلمه العزيز المحمود." يعني، بگو در هيكل من ديده نمي‏شود مگر هيكل خدا، و در جمالم ديده نمي‏شود مگر جمال خدا، و در كينونيت و ذاتم ديده نمي‏شود مگر كينونيت و ذات خدا، و در حركت و سكونم ديده نمي‏شود مگر حركت و سكون خدا، و در قلمم ديده نمي‏شود مگر قلم خدا كه غالب و پسنديده است. چنان كه در قصيده عزر و قائيه در مكاتيب تصريح مي‏كند كه: و كل الربوب من طفح حكمي تربت كل الالوه من رشح امري تألهت يعني، همه خدايان از رشحان و آثار فرمانم به خدايي رسيدند و همه پروردگاران از لبريزي حكم من پروردگار گشتند. نبيل زرندي خطاب به او مي‏گويد: پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدايي خلق گويند خدايي و من اندر غضب آيم.

منبع:نشريه حوزه اصفهان ،شماره یک و دو

علي بوروني

 
 
 
صفحه اصلي